عاشقان حضرت مهدی (عج)

به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن.یه سر هم به ما بزن ای خوب خوبا آقاجون

عاشقان حضرت مهدی (عج) به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن.یه سر هم به ما بزن ای خوب خوبا آقاجون

بسم الله الرحمن الرحیم

پست ثابت مخصوص خبر ظهور

لطفا از پست های دیگر دیدن کنید

در قنوت هر نماز ، قرار همه ی محبان حضرت مهدی برای خواندن دعای فرج به نیت تعجیل در فرج آقا امام زمان عج. (این دستور خود آقا در یکی از تشرفات است که به یکی از علما فرمودند.)

قوم بنی اسراییل با همین دعا کردن ها , ظهور و بعثت حضرت موسی را 170 سال به جلو انداختند . مگر ما چه از آن قوم کم داریم ؟

شیعیان کمی همت...... ظهور نزدیک است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ظهور حضرت مهدی عج


تاريخ : چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٦ | ٩:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

(1) 49- کتاب غارات. ابو زکریا جریرى از یکى از اصحاب نقل کرد که امیر المؤمنین (علیه السلام) خطبه ‏اى بدین مضمون ایراد نمود:

الحمد لله او را ستایش می کنم و از او یارى مى‏ خواهم و به او پناه مى ‏برم از شرهاى نفس خود. و اعمال زشت خویش. هر که خدایش هدایت کند کسى نمى‏ تواند او را گمراه نماید و هر که خدا او را گمراه کند هدایت‏ کننده نخواهد داشت.

گواهى مى‏ دهم به اینکه خدائى نیست جز خداى یکتا که او را شریکى نیست. و اینکه محمد صلى اللَّه علیه و آله بنده و پیامبر اوست که انتخابش نموده به ولایت و ممتازش کرده به اکرام و برانگیخته او را به رسالت. محبوبترین خلق است پیش خدا و گرامى‏ ترین آنها در نزد او. ماموریت تبلیغى خویش را به پایان رسانید، و خیرخواه امت بود و وظیفه خویش را انجام داد.

شما را سفارش می کنم به پرهیزگارى زیرا پرهیزگارى بهترین سفارش به بندگان است و بهترین وسیله است که او را به رضوان خدا نزدیک می کند و از نظر عاقبت و آینده براى او بهتر است. شما را دستور به تقوى داده ‏اند و براى همین آفریده شده ‏اید، از خدا چنان بترسید که ترس شما همراه با تظاهر و خودنمائى و ناتوانى نباشد. شما را بیهوده نیافریده است و هرگز رهایتان نخواهد کرد. تمام کردار شما را ثبت نموده و برایتان اجل‏ هائى مقرر کرده و آثارتان را یادداشت نموده است مبادا فریب دنیا را بخورید. زیرا دنیا بس فریبنده است. هر که فریفته او شود زیانکار است و دوران آن رو به زوال.

از خداوند درخواست می کنیم که به ما و شما خشیت و بیم سعیدان را عنایت نماید و جایگاه شهیدان را و رفاقت با انبیاء. ما نیازمند به او هستیم و در راه او کوشش می کنیم.[1]

                           

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم

 

نام کتاب: مواعظ امامان علیهم السلام( ترجمه جلد 75 بحار الأنوار) ص2

نویسنده: مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى‏

مترجم: خسروى، موسى‏

جامع الاحادیث



[1] مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، مواعظ امامان علیهم السلام ( ترجمه جلد 75 بحار الأنوار) - تهران، چاپ: اول، 1364ش.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: احادیث و روایات معصومین


تاريخ : دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٦ | ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

.. عبد اللَّه بن سلیمان که مردى بود دانشمند و کتب آسمانى را خوانده بود می گوید: من در انجیل چنین خوانده ‏ام:

« اى عیسى در دستورات من جدى باش و آنها را به شوخى مگیر اى پسر طاهر و طهر باکره بتول بشنو و فرمانبر باش من ترا بدون مردى از بطن مریم آفریدم تا نشانه ‏اى باشى براى خداشناسى در میان همه اهل جهان. مرا بپرست و بس بر من اعتماد کن و بس کتاب انجیل را با دست توانا بگیر و نزد مردم سوریه برو و آنها را به وجود پسرى شایسته مژده بده و هر کس در پیش تو است نیستش کن که به راستى منم آن خداى دائمى که زوالى ندارم پیغمبرى را تصدیق کنید به این نشانه‏ ها شتر سوار است زره بر تن دارد و تاجى که عمامه است بر سر و نعلین در پا و عصا بر دست دو چشمش گشاده و گیر است پیشانیش صاف است دو گونه ‏اش درخشنده است بینى مبارکش راست و قلمى است دندان هایش پیوسته است گردن او صاف و درخشنده است به مانند یک تنک نقره گویا از دو طرف گلوگاهش طلا موج می زند یک رشته موى لطیف از سینه تا ناف مبارکش کشیده شده شکم و سینه او مو ندارد و گندم گون است انگشتانش باریک و کف و قدم مبارکش ستبر است چون به کسى متوجه شود همه روى مبارک را به او کند و چون راه رود سنگین و با وقار است و چنان به آرامى گام برمی دارد که گویا از پا سنک می کند و از بلندى به سر سرازیر مى‏ شود چون در میان جمعى آید بر همه سربلندى دارد و عرق روى مبارکش چون لؤلؤ رطب است و بوى مشکى از آن می دمد پیش از وى کسى مانند او دیده نشده و نه بعد از او خوش‏بو است بسیار زن می گیرد ولى فرزند از او کم بماند ذریه او تنها از یک دختر با برکت است که در بهشت خانه اى دارد که در آن شکاف و رگى نیست. به او برسان که در آخر الزمان آن دختر را تربیت و کفالت کند چنانچه زکریا مادر تو مریم را کفالت کرد براى آن دختر دو فرزند عزیز است که در راه حق شهید شوند کلام او قرآن است دینش اسلام است و از نام من که سلام است گرفته خوشا به حال کسى که زمان وى را دریابد و در روزگارش باشد و سخنش را بشنود.»

عیسى علیه السلام عرض کرد: پروردگار طوبى چیست؟

فرمود:«درختى است در بهشت که من به دست خود آن را کشته ام بر همه بهشت سایه اندازد ریشه ‏اش از رضوان است و آبش از چشمه تسنیم آب این چشمه در خنکى چون کافور است و در مزه چون زنجبیل هر کس از این چشمه یک جرعه نوشد هرگز تشنه نگردد.»

عیسى (علیه السلام) عرض کرد: بار خدایا از آب این چشمه مرا سیراب کن.

فرمود:«اى عیسى بر بشر غدغن است که از این چشمه بنوشند تا آن پیغمبر از آن بنوشد و بر همه امت ها غدغن است که از آن چشمه بنوشند تا امت آن پیغمبر بنوشد من تو را به سوى بالا مى ‏آورم و آخر الزمان به زمین فرو می فرستم تا شگفتى‏ هاى امت این پیغمبر را ببینى و در دفع دجال ملعون آنها را کمک کنى وقت نماز تو را فرو می فرستم تا با آنها نماز بخوانى به راستى آنها امت مرحومه هستند.»


از براى حضرت مسیح (علیه السلام) چند بار غیبت اتفاق افتاد ناشناس در اطراف زمین می گردید و قوم و شیعیانش او را نمی شناختند و از او خبرى نداشتند در آخرین بار که ظهور کرد شمعون ابن حمون (علیه السلام) را وصى خویش ساخت و چون شمعون درگذشت حجت‏ هاى الهى بعد از وى پنهان بودند تعقیب اهل دین سخت شد و گرفتارى بزرک شد و دین کهنه گردید و حقوق ضایع شد و واجبات و سنن الهى از میان رفت مردم بى‏ رهبر به راست یا چپ پیوستند و حقى را از باطل نمى‏ شناختند و غیبت این دوره‏ 250 سال طول کشید:

امام ششم (علیه السلام) فرمود: مردم بعد از عیسى (علیه السلام) 250 سال بدون امام ظاهرى گذراندند.

امام ششم (علیه السلام) فرمود: میان عیسى و محمد (صلی الله علیه و آله) پانصد سال فاصله بود که در 250 سالش پیغمبر و عالمى در میان مردم ظاهر و با نفوذ نبود.

یعقوب ابن شعیب راوى حدیث گوید عرض کردم: مردم در دیندارى خود چه می کردند؟

فرمود: به دین عیسى (علیه السلام) عمل می کردند.

عرض کردم: چه حالى داشتند؟

فرمود: مؤمن بودند.

سپس فرمود: زمین همیشه داراى یک عالم و رهبر دینى است که اهل ایمان مى توانند از او استفاده کنند و یکى از آن کسانى که در جستجوى حجت الهى در اطراف زمین سفرها کرد سلمان فارسى بود و پى در پى از عالمى به عالم دیگر منتقل مى ‏شد و از فقیهى به فقیه دیگر پیوسته و از اسرار و رموز حجت آینده بحث می کرد و به اخبار انبیاء گذشته استدلال مى‏ جست و انتظار قیام سید اولین و آخرین محمد (صلی الله علیه و آله) را چهار صد سال در دل داشت تا آن که مژده ولادت وی را دریافت و چون یقین فرج کرد به سوى سرزمین عربستان و تهامه رهسپار شد و اسیر گردید.[1]

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم

 

نام کتاب: کمال الدین / ترجمه کمره ‏اى‏ ؛ ج‏1 ؛ ص265

نویسنده: ابن بابویه، محمد بن على‏

مترجم: کمره اى، محمد باقر

جامع الاحادیث



[1] ابن بابویه، محمد بن على، کمال الدین / ترجمه کمره‏ اى - تهران، چاپ: اول، 1377ش.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: احادیث و روایات معصومین


تاريخ : یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

عمران گفت: امام صادق علیه السّلام فرمود:

روزى من و پدرم به مسجد پیامبر رفتیم. در آنجا با گروهى از یاران پدرم، که بین قبر رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم و منبر آن حضرت [نشسته‏] بودند، برخوردیم.

پدرم به آنها نزدیک شد و سلام کرد و فرمود: به خدا سوگند، من بوى شما و ارواح شما را دوست دارم. پس با ورع و پرهیز از گناه و کوشش در کار خیر، ما (آل محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم) را در این دوستى یارى کنید و بدانید که ولایت ما جز با ورع و کوشش در کار خیر به دست نمى‏ آید.

هر کدام از شما که از جماعتى پیروى مى‏ کند، باید مانند آنها رفتار کند.

شما شیعه (پیرو) خدا و یاوران او هستید. شما سبقت ‏گیرندگان اوّل و آخر هستید. در دنیا به سوى محبت ما پیشى گرفته‏ اید و در آخرت به سوى بهشت سبقت مى‏ گیرید. من به ضمانت خداوند و عزّ و جلّ و تضمین رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم، بهشت را براى شما ضمانت مى ‏کنم. شما پاک و مطهّر هستید و زنانتان پاک و پاکیزه ‏اند. هر زن مؤمنه ‏اى، حوریى است و هر مرد مؤمنى، تصدیق‏ کننده [و یا راستگو] است.

بارها امیر المؤمنین علیه السّلام به قنبر فرمود: بشارت باد بر شما و [به سایر دوستانتان‏] بشارت دهید: به خدا سوگند رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم از دنیا رفت در حالى که بر تمام امتش خشمناک بود به جز جماعت شیعه. آگاه باشید براى هر چیز دستاویزى است و دستاویز دین، شیعه است.

بدانید، براى هر چیز شرافتى است و شرافت دین، شیعه است.

بدانید، براى هر چیز سیّد و سرورى است و سیّد مجالس، مجالس شیعه است. آگاه باشید، براى هر چیز امام و پیشوایى است و امام زمین، آن قسمت از زمین است که شیعه در آن سکونت دارد. آگاه باشید، براى هر چیزى میل و رغبت شدیدى است و میل و رغبت دنیا به مسکنى است که شیعه در آن جاى دارد. به خدا سوگند، اگر شما در زمین نبودید، مخالفین شما نمى‏ توانستند از نعمت ها بهره ‏مند شوند. [البته آنان‏] در آخرت نصیب و بهره ‏اى ندارند. هر ناصبى (دشمن اهل بیت) اگر عبادت و بندگى [خدا را] نماید و در کارهاى خوب تلاش و کوشش کند، باز مشمول این آیه از قرآن است که مى ‏فرماید: «عمل‏ کننده رنج کشنده، از آتش سوزان مى‏ چشد.» هر کدام از مخالفین شما که [براى خودش‏] دعا کند، خداوند دعاى او را در مورد شما اجابت مى‏ فرماید و هر کس از شما از خداوند تعالى حاجتى درخواست نماید [خداى بزرگ‏] صد برابر حاجتش را برآورد. هر کس [از شما] یک دعا کند [خداوند] صد دعاى او را اجابت مى‏ فرماید. هر کس [از شما] عمل نیکى انجام دهد، [پاداش عملش‏] قابل شمارش نیست و هر کس [از شما گناهى مرتکب شود، رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم مانع از پى‏آمدهاى [بد] آن مى ‏شود.

به خدا سوگند روزه ‏دار شما در باغ‏ هاى بهشت مى‏ گردد در حالى که فرشتگان براى رستگارى‏ اش دعا مى ‏کنند تا اینکه افطار نماید. حجّ‏ گزار و عمره‏ گزار شما در شمار بندگان خاصّ خداوند است و به راستى، همه شما، اهل دعوت خدا و اهل ولایت او هستید. [در قیامت‏] نه ترسى بر شما هست و نه اندوهگین خواهید شد. همگى در بهشت هستید، پس به انجام کارهاى نیک رغبت نمایید. به خدا سوگند، بعد از ما، هیچ کس به عرش خدا، نزدیکتر از شیعیان ما نیست. چقدر خداوند با شیعیان به زیبایى عمل کرده است. اگر نگرانى و ترس از این نبود که در [کارهاى خیر] سستى کنید و بدین سبب دشمنانتان شما را سرزنش نمایند و مردم این مطلب را بزرگ شمارند، فرشتگان، رو در رو بر شما سلام مى‏ کردند.

امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:

اهل ولایت ما، در حالى از قبرهایشان بیرون مى‏ آیند که مردم هراسان و غمگینند، ولى آنها نه مى ‏هراسند و نه اندوهگین مى‏ شوند.[1]

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم

 

نام کتاب: فضائل الشیعة / ترجمه توحیدى‏ ص31

نویسنده: ابن بابویه، محمد بن على‏

مترجم: توحیدى، امیر



[1] ابن بابویه، محمد بن على، فضائل الشیعة / ترجمه توحیدى - تهران، چاپ: سوم، 1380 ش.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: احادیث و روایات معصومین


تاريخ : شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

آغاز غیبت ها غیبت مشهور ادریس پیغمبر است تا کار شیعیانش به جائى رسید که قوت آنها برید.

و دیکتاتور آنان جمعى را کشت و دیگران را فقیر و هراسناک نمود، سپس ظهور کرد و به شیعیانش مژده فرج داد و بشارت داد که قائمى از فرزندانش قیام کند و انتقام کشد و آن نوح علیه السلام بود سپس خدا ادریس را بالا برد و همیشه شیعه وى در انتظار قیام نوح بودند و در هر قرنى از پس قرن دیگر پشت در پشت به ظلم و عذاب مذلت بار ایشان بردبارى کردند تا نبوت نوح آشکار شد.

ابى جعفر محمد بن على- الباقر علیه السلام فرماید: نبوت ادریس از اینجا آغاز شد که در زمان وى پادشاه ستمکار و زور گوئى بود یک روز سوار شد و رفت به گردش و تفریح. در راهى که می رفت به یک زمین سبز و خرمى برخورد، این زمین از یک مؤمن کناره‏ گیر بود و از آن خوشش آمد از وزیرانش پرسید این زمین از کى است؟

گفتند :از آنه یکى از بندگان مؤمن پادشاه است، فلان شخص کناره گیر.

او را خواست و گفت این زمین خود را به من واگذار و پیشکش کن.

گفت: نان‏ خورهاى من از تو بدان نیازمندترند و باید از درآمد آن زندگى کنند.

گفت: بگو چند ارزش دارد تا بهایش را به تو بدهم،

گفت: نه پیشکش می کنم و نه می فروشم نام آن را بر زبان میاور،

پادشاه از این سخن خشمگین شد و اندوهناک گردید نزد خانواده خود برگشت ولى از این پیشامد غمگین و اندیشناک بود، زنى از طائفه کبود چشمان داشت که مورد اعتماد و پسندش بود و به هر مشکلى گرفتار می شد با او مشورت می کرد چون در جاى خود آرمید و او را خواست تا با وى در موضوع گستاخى صاحب زمین مشورت کند چون این زن بر او در آمد رخسارش را خشمناک دید گفت‏:

پادشاها چه ناگوارى رخ داده که خشم از رخسارت هویداست پیش از آنکه دست به کارى زنى؟

او را از داستان زمین و گفتار صاحبش آگاه کرد.

گفت :پادشاه غم و اندوه را کسى خورد که توانائى دیگر گونى و انتقام ندارد اگر خوشت نمی آید که بى‏ بهانه او را بکشى من براى او پرونده می سازم و با بهانه- اى زمینش را به تو می گردانم، این بهانه پیش مردم کشور عذر تو مى‏ شود، گفت ‏ها، این نقشه تو چیست؟

گفت: من جمعى از کبود چشمان را می فرستم او را بکشند و پیش تو بیاورند و گواهى دهند که از دین تو بیزارى جسته در این صورت کشتن او بر تو روا گردد و زمین او را مصادره کنى،

گفت: بسیار خوب برو این کار را بکن،

این زن یک دسته طرفدار از کبود چشمان داشت که با او هم کیش بودند و کشتن مؤمنان کناره گیر را روا مى- دانستند، فرستاد جمعى از کبود چشمان را خواست حاضر شدند به آنها سپرد که در نزد پادشاه گواهى دهند که فلان رافضى از دین پادشاه بیزارى جسته .

حاضر شدند بر او گواهى دادند که از دین پادشاه بیزارى جسته پادشاه او را کشت و زمینش را خالصه خود ساخت خداى تعالى در اینجا براى مؤمن خشمناک شد و به ادریس وحى کرد که برو پیش این بنده زورگوى من و به وى بگو به این قانع نشدى که بنده مؤمنم را کشتى؟ زمین او را هم خالصه خود کردى و خاندان بازمانده او محتاج و گرسنه نمودى به عزت خودم سوگند در آخرت از تو سخت انتقام کشم و در دنیا سلطنت تو را بر اندازم و شهرت را ویران کنم و عزتت را به ذلت کشانم و گوشت این زنت را خوراک سگان سازم، حلم من اى گرفتار تو را فریفته کرد.

ادریس براى اداى رسالت پروردگارش نزد او آمد، در مسند خود نشسته و یارانش دور او حلقه بسته بودند، فرمود: اى جبار من از طرف خدا رسول توام او است که به تو می فرماید قانع نشدى که بنده مؤمن مرا به ناحق کشتى تا آنکه زمینش را خالصه خود ساختى و خانواده و باز ماندگانش را محتاج و گرسنه کردى‏ هلا به عزت خودم سوگند در آخرت از تو انتقام جویم و در دنیا سلطنت تو را براندازم و شهرت را ویران سازم و عزتت را به ذلت بکشانم و گوشت این زنت را خوراک سگان نمایم.

آن زور گو گفت اى ادریس از نزد من بیرون رو، هرگز خود را بر من پیش نیندازى. سپس فرستاد زنش را خواست و ماجراى ادریس را به او خبر داد: گفت تو از رسالت خداى ادریس در هراس مباش من کس می فرستم ادریس را بکشد و رسالت خدایش باطل شود و آنچه براى تو پیام آورد بیهوده گردد، گفت اقدام کن.

فرمود ادریس پیروانى از مؤمنان کناره ‏گیر داشت که با او انجمن می کردند و به وى آرامش دل داشتند و او هم به آنها دلبسته بود.

ادریس گزارش آنچه را خداى عز و جل به وى وحى کرده بود به اصحاب خود داد و موضوع پیام خدا را به آن زورگو و رساندن پیغام خداى عز و جل را به ایشان گفت. همه پیروانش از این پیش آمد نسبت به او نگران شدند و یارانش را در خطر دیدند و ترسیدند که وى کشته شود. زن آن زورگو چهل مرد از کبود چشمان فرستاد او را بکشند آنها به انجمنى که در آن با یاران خود مى‏ نشستند رفتند و او را نیافتند و برگشتند، یاران ادریس درک کردند که آنها آمدند او را بکشند به دنبال او پراکنده شدند و به او برخوردند و به وى اعلام خطر کردند و گفتند خود را بپا که زورگو تو را می کشد، امروز چهل کبود چشم فرستاده بود که تو را بکشند، از این ده بگریز، ادریس همان روز با چند تن از یارانش از آن قریه دور شد و سحرگاه با پروردگار خود به راز پرداخت عرض کرد :پروردگارا مرا نزد این زورگو مبعوث کردى من پیغام تو را رسانیدم و او مرا تهدید به قتل کرده و اگر مرا بگیرد می کشد.

خدا به او وحى کرد: از او دورى کن و از قریه‏ اش بیرون شو و مرا با او واگذار به عزتم سوگند فرمان خود را بر او مجرى کنم و آنچه را به وسیله تو به او پیغام دادم انجام دهم.

ادریس عرض کرد: پروردگارا من درخواستى دارم.

خداى عز و جل فرمود: بخواه بر آورده است.

عرض کرد: خواهش دارم بر این قریه و حومه و آنچه در آنست باران نفرستى تا من از تو درخواست کنم.

خداى عز و جل فرمود: اى ادریس در این صورت قریه ویران مى- شود و مردمش دچار سختى و گرسنگى می گردند.

ادریس عرض کرد: اگر چه ویران شود و گرفتار سختى و گرسنگى شوند.

خداى عز و جل فرمود: آنچه خواستى به تو دادم و هرگز باران به آنها نفرستم تا تو خواهش کنى و من به وعده خود به حق وفا کنم.

ادریس موضوع درخواست خود را و اجابت آن را به یاران خود گفت و اعلام کرد خدا به او وحى کرده که تا درخواست نکند آسمان بر آنها باران نبارد. فرمود: اى مؤمنین شما از این قریه بیرون شوید و به قریه دیگر بروید با یک عده بیست نفرى از آن قریه کوچ کردند و در قراء دیگر متفرق شدند و خبر ادریس در ان قرى شیوع یافت که از خدا چه خواسته و خود ادریس بالاى کوه بلندى در میان غارى پناهنده شد و از مردم دور شد، خدا فرشته  اى بر او گماشت که هر شام خوراکى برایش مى ‏آورد هر روز روزه می گرفت و فرشته افطارى او را مى ‏آورد.

خداى عز و جل در این میان سلطنت آن زورگو را گرفت و خودش کشته شد و شهرش ویران گردید و گوشت زنش را خوراک سگان کرد به خاطر خشمى که براى آن مؤمن داشت، در آن شهر یک زورگوى دیگر پدیدار شد و گناهکار بود و پس از بیرون رفتن ادریس از آن شهر بیست سال به سر بردند که آسمان یک قطره باران بر آنها نبارید مردم دچار سختى شدند و حالشان ناگوار شد و شروع کردند خواربار از شهرهاى دیگر وارد کنند و چون بی تاب شدند با هم برخورد کردند و گفتند این سختى و قحطى که می بینید به ما روى داده براى این است که ادریس از پروردگارش خواسته‏ که آسمان بر ما نبارد تا او درخواست کند، ادریس از ما دورى جسته و جایش را نمی دانیم و خدا به ما از وى مهربانتر است با هم یک قول شدند که به خدا بازگردند و دعا کنند و به او بنالند و از او بخواهند که آسمان بر آنها و حومه شهر ببارد. بر خاکستر ایستادند و جبه سیاه پوشیدند و خاک بر سر ریختند و به سوى خدا با توبه نالیدند و گریه و زارى کردند،

خداى عز و جل به ادریس وحى کرد که همشهریانت فریاد توبه به درگاه من بلند کردند و آمرزش خواستند و گریه و زارى کردند و من خداى بخشاینده مهربانم، توبه می پذیرم و گناه می بخشم من به آنها رحم کردم و مانعى براى برآوردن درخواست باران ندارند مگر نظر تو که از من خواستى که از آسمان باران به آنها نبارم تا تو خواهش کنى اکنون بخواه اى ادریس تا به فریاد آنها برسم و از آسمان باران بر آنها ببارم،

ادریس عرض کرد: بار الها این خواهش را از تو نمی کنم.

خداى عز و جل فرمود: با اینکه من خواستارم از تو چرا نمی خواهى تا اجابت کنم؟

ادریس عرض کرد: بار خدایا خواهش نمی کنم.

خدا به فرشته‏ اى که مأمور بود در هر شامى خوراک ادریس را برساند دستور داد که خوراک او را دریغ دارد و به او ندهد چون ادریس آن روز را به شب رسانید و خوراکش نرسید اندوه خورد و گرسنه ماند و صبر کرد در شب روز دوم هم که خوراکش نرسید اندوه گرسنگى او سخت شد، چون شب روز سوم شد و خوراکش نیامد سختى و گرسنگى و اندوهش بیشتر شد و صبرش کمتر. فریاد زد پروردگارا پیش از آنکه جانم را بگیرى روزیم را بند آوردى،

خداى عز و جل به او وحى کرد اى ادریس سه شبانه روز خوراکت بند آمد بی تابى کردى و بیست سال است که همشهریانت در سختى به سر می برند نه بی تابى کردى و نه یادى از آنها کردى سپس از تو خواستم که درخواست کنى از آسمان بر آنها ببارم درخواست نکردى‏ و از یک سؤال براى آنها دریغ کردى من با گرسنگى تو را ادب کردم و صبر تو کم شد و بی تابى تو آشکار گردید از جاى خود فرود آى و معاش خود را بجوى من جستن آن را به چاره خودت واگذاردم،

ادریس از جاى خود فرود شد و به شهرى درآمد و در طلب یک خوراک برآمد که گرسنگى او را چاره کند، چون به شهر درآمد یک دودى دید که از خانه ‏اى بلند است به سوى آن رفت و بر یک پیره زن سالخورده در آمد که دو قرصه نان روى تابه پهن می کرد به او گفت: اى زن به من خوراکى بده که از گرسنگى بی تابم.

گفت: اى بنده خدا نفرین ادریس براى خوراک فزونى وانگذاشته که به کسى بدهیم و سوگند خورد که جز این دو قرصه نان چیزى ندارد و گفت برو در قریه دیگرى معاش جستجو کن گفت به اندازه خوراک به من بده که جانم را نگهدارم و پایم را بکشم تا آنکه جستجو کنم،

گفت: اینکه می بینى دو قرصه است یکى از آن خود من است و یکى از آن پسرم اگر قوت خودم را بدهم خود می میرم و اگر قوت پسرم را بدهم او می میرد و در اینجا زیادى نیست که تو را بخورانم،

گفت پسرت کوچک است نصف قرصه او را بس است و با آن زنده می ماند و نصف دیگر مرا کافى است که زنده بمانم در این یک قرصه کفایت من و او هر دو هست زن قرصه خود را خورد و قرصه دیگر را شکست و میان ادریس و پسرش قسمت کرد چون پسرش دید ادریس از قرصه او می خورد از پریشانى مرد.

مادرش گفت: اى بنده خدا فرزندم را از بی تابى بر قوتش کشتى.

ادریس به او گفت: من به اذن خدا او را زنده می کنم بی تابى مکن.

ادریس دو بازوى کودک را گرفت و گفت: اى جانى که از تن این بچه بیرون شدى به امر خدا باز آى به تنش به اذن خدا من ادریس پیغمبرم.

روح بچه به اذن خدا به او برگشت، چون پیره زن سخن ادریس را شنید و گفته ی او را که من ادریسم نیوشید و به پسرش نگریست که پس از مردن زنده شده گفت: من گواهم که تو ادریس پیغمبرى.

و بیرون رفت در میان شهر فریاد کشید مژده فرج بدهید ادریس به شهر شما آمده، ادریس رفت تا به مکان شهر جبار نخست رسید دید یک تل خاکى است بر فراز آن نشست.

مردمى از اهل آن قریه دورش جمع شدند و گفتند: اى ادریس آیا به ما ترحم نمی کنى در این مدت بیست سال به سختى و گرسنگى گذراندم اکنون از خدا بخواه باران براى ما بفرستد.

گفت: نه تا پادشاه کنونى شما با همه اهل قریه سر و پاى برهنه بیایند و از من خواهش کنند.

گفته ی او به گوش آن زورگو رسیده چهل مرد نزد او فرستاد که ادریس را نزد او ببرند نزد او آمدند و گفتند: زورگو ما را نزد تو فرستاده تا تو را نزد او بریم.

بر آنها نفرین کرد و همه مردند.

خبر به گوش زورگو رسید پانصد تن فرستاد که او را ببرند نزد او آمدند و گفتند: اى ادریس زورگو ما را فرستاده تا تو را نزد او ببریم،

گفت: به مرده ی یاران خود بنگرید.

گفتند: اى ادریس بیست سال است که ما را از گرسنگى کشتى و می خواهى اکنون نفرین کنى تا بمیریم آیا رحم ندارى؟

گفت: من نزد او نمى‏ آیم و از خدا هم براى شما باران نمی خواهم تا زورگوى شما پاى برهنه با اهل شهر نزد من آیند بروید و زورگو را از گفته ادریس خبر کنید و بخواهید که خودش و با همه اهل شهر پاى برهنه نزد ادریس آیند.

همه آمدند با تواضع جلو او ایستادند و از او خواهش کردند که از خداى عز و جل بخواهد که از آسمان باران به آنها ببارد و شهر و نواحى آن را سیرآب کند،

ادریس از خداى عز و جل خواهش کرد تا آسمان بر آنها و شهرشان و اطراف آن ببارد یک ابرى بر سر آنها سایه انداخت و رعد و برق کرد و همان ساعت باران فراوانى بر آنها بارید تا گمان کردند که غرق خواهند شد و به خانه ‏هاى خود نرسیده بودند که اندوه آب در دل آنها افتاد[2]

 

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم

و این است تاثیر دعا  و ناله به درگاه خداوند متعال در فرج  منجی زمانه  ... باشد که در این زمان نیز با ناله و ندبه و توبه به درگاه حق باعث تعجیل در فرج حضرت مهدی علیه السلام شویم. ان شا الله...


نام کتاب: کمال الدین / ترجمه کمره ‏اى‏ ؛ ج‏1 ؛ ص226

نویسنده: ابن بابویه، محمد بن على‏

مترجم: کمره اى، محمد باقر

جامع الاحادیث



[1] ( 2) در نسخه چاپى کتاب غیبت ادریس را باب دوم قید کرده و روى همین شماره ابواب کتاب را بپایان برده است ولى در اول کتاب عنوان باب اول ذکر نشده و این گفتار طولانى گذشته بمقدمه کتاب شبیه‏ تر است خصوص به ملاحظه اینکه فهرست کتاب بعد از آن ذکر شده ولى چون در آغاز فصول گذشته بیانى راجع به غیبت آدم شده گویا مصنف به این اعتبار آن را باب یکم به حساب آورده و غیبت ادریس را باب دوم گرفته و به هر حال از نظر ترتیب و باب بندى و مقدمه چینى اضطرابى مشهود است خصوص که خود مصنف غیبت ادریس را اول غیبت تعبیر کرده

[2] ابن بابویه، محمد بن على، کمال الدین / ترجمه کمره‏ اى - تهران، چاپ: اول، 1377ش.



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

امام صادق علیه السلام در حدیث داستان داود علیه السلام فرمود:

داود بیرون شد و زبور را می خواند و شیوه این بود که هر گاه زبور می خواند هیچ کوه و سنک و پرنده نمى‏ ماند مگر آن که او را جواب می گفت.

رسید به یک کوهى و در آن کوه پیغمبر عابدى بود که او را حزقیل می گفتند و چون بانک کوه و آواز درندگان و پرندگان را شنید دانست که او داود است.

داود به حزقیل گفت: به من اجازه می دهى تا نزد تو برایم؟

گفت: نه.

داود گریست خدا به او وحى کرد: اى حزقیل داود را سرزنش مکن و از من عافیت بخواه،

گوید حزقیل داود را گرفت و او را بالا برد، داود گفت اى حزقیل هیچ قصد گناه کردى؟

گفت: نه.

گفت: از این همه عبادت که می کنى هیچ گرفتار خودپسندى شدى؟

گفت: نه،

گفت: هیچ دل به دنیا دادى و از شهوات و لذات آن دوست داشتى؟

گفت: آرى بسا شده است که این موضوع به دلم راه یافته،

گفت: چون چنین خاطرى براى تو بیاید چه می کنى؟

گفت در این درّه برو و عبرت گیر از آنچه در آنست.

گوید داود وارد آن دره شد، دید تختى از آهن نهاده است و استخوان سرى بر آنست و استخوان هاى پوسیده دیگر و لوحى‏ از آهن نزد آنست که نوشته‏ اى دارد داود آن را چنین خواند: من اروى بن سلم هستم هزار سال سلطنت کردم. هزار شهر ساختم. هزار دوشیزه را عروس کردم آخر کارم اینست که خاک بستر من است، سنک پشتى و بالین من است و کرم ها و مارها همسایگان من. هرگز به دنیا فریب مخور[1]

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم

 

نام کتاب: کمال الدین / ترجمه کمره‏ اى‏ ج‏2 ؛ ص204

نویسنده: ابن بابویه، محمد بن على‏

مترجم: کمره  اى، محمد باقر

جامع الاحادیث



[1] ابن بابویه، محمد بن على، کمال الدین / ترجمه کمره ‏اى - تهران، چاپ: اول، 1377ش.



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

آیت الله ابطحی در کتاب ملاقات با امام زمان ارواحنا فداه چنین می نویسد:

در روز جمعه سیزدهم ذی القعده سال 1404 هجری قمری هنگامی که از حرم مطهر حضرت زینب سلام الله علیها در شام به طرف منزل برمی گشتیم جناب حجة الاسلام آقای قاضی زاهدی گلپایگانی را ملاقات کردم ایشان قضیه ی زیر را برای من نقل کردند که از جهاتی برای سالکین راه کمالات روحی آموزنده است.

معظم له گفتند:

من در تهران از جناب آقای حاج محمد علی فشندی که یکی از اخیار تهران است شنیدم که می گفت:

من از اول جوانی مقیّد بودم که تا ممکن است گناه نکنم و آن قدر به حج بروم تا به محضر مولایم حضرت بقیّةالله روحی فداه مشرف گردم. لذا سالها به همین آرزو به مکه ی معظمه مشرف می شدم.

در یکی از این سالها که عهده دار پذیرائی جمعی از حجاج هم بودم ، شب هشتم ماه ذی الحجه با جمیع وسایل به صحرای عرفات رفتم تا بتوانم یک شب قبل از آنکه حجاج به عرفات می روند، من برای زوّاری که با من بودند جای بهتری تهیه کنم.

تقریبا عصر روز هفتم وقتی بارها را پیاده کردم  و در یکی از آن چادرهایی که برای ما مهیّا شده بود مستقر شدم ( و ضمناً متوجه گردیده بودم که غیر از من هنوز کسی به عرفات نیامده) یکی از شرطه هایی که برای محافظت از چادرها آنجا بود نزد من آمد و گفت:«تو چرا امشب این همه وسائل را اینجا آورده ای؟مگر نمی دانی ممکن است سارقین در این بیابان بیایند و وسائلت را ببرند؟! به هر حال حالا که آمده ای باید تا صبح بیدار بمانی و خودت از اموالت محافظت بکنی.»

گفتم:«مانعی ندارد، خودم بیدار می مانم و از اموالم محافظت می کنم.»

آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بیدار ماندم، تا آنکه نیمه های شب بود که دیدم سیّد بزرگواری که شال سبز به سر دارد، به در خیمه ی من آمد و مرا به اسم صدا زد و گفت:«حاج محمد علی سلام علیکم.»

من جواب دادم و از جا برخاستم. او وارد خیمه شد و پس از چند لحظه جمعی از جوان ها که هنوز تازه مو از صورتشان بیرون آمده بود مانند خدمتگزار به محضرش رسیدند ، من ابتدا مقداری از آنها ترسیدم ولی پس از چند جمله که با آن آقا حرف زدم ، محبت او در دلم جای گرفت و به آنها اعتماد کردم ، جوان ها بیرون خیمه ایستاده بودند ولی آن سیّد داخل خیمه شده بود.

او رو به من کرد و فرمود:«حاج محمد علی ، خوشا به حالت ، خوشا به حالت.»

گفتم:«چرا؟»
فرمود:«شبی در بیابان عرفات بیتوته کرده ای که جدّم حضرت امام حسین علیه السلام هم در اینجا بیتوته کرده بود.»

گفتم:«در این شب چه باید بکنیم؟»
فرمود:«دو رکعت نماز می خوانیم ، پس از حمد یازده قل هوالله بخوان.»

لذا بلند شدیم و این کار را با آن آقا انجام دادیم، پس از نماز آن آقا یک دعایی خواند که من از نظر مضامین مثلش را نشنیده بودم ، حال خوشی داشت اشک از دیدگانش جاری بود، من سعی کردم که آن دعا را حفظ کنم ، آقا فرمود:«این دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهی کرد.»

سپس به آن آقا گفتم:«ببینید من توحیدم خوب است؟»

فرمود:«بگو.»

من هم به آیات آفاقیّه و انفسیّه به وجود خدا استدلال کردم و گفتم:«معتقدم که با این دلائل خدائی هست.»

فرمود:«برای تو همین مقدار از خداشناسی کافی است.»

سپس اعتقادم را به مسئله ی ولایت برای آن آقا عرض کردم.

فرمود:«اعتقاد خوبی داری.»

بعد از آن سوال کردم که:«به نظر شما الان امام زمان علیه السلام در کجاست؟»

فرمود:«الان امام زمان در خیمه است.»

سوال کردم روز عرفه که می گویند حضرت ولی عصر علیه السلام در عرفات است در کجای عرفات می باشند؟

فرمود:«حدود جبل الرحمة.»

گفتم:«اگر کسی آنجا برود آن حضرت را می بیند؟»

فرمود:«بله او را می بیند ولی نمی شناسد.»

گفتم:«آیا فردا شب که شب عرفه است حضرت ولی عصر علیه السلام به خیمه های حجاج تشریف می آورند و به آنها توجهی دارند؟»

فرمود:«به خیمه ی شما می آید ، زیرا شما فردا شب به عمویم حضرت ابالفضل علیه السلام متوسل می شوید.»

در این موقع آقا به من فرمودند:«حاج محمد علی چائی داری؟»

(ناگهان متذکر شدم که من همه چیز آورده ام ولی چائی نیاورده ام.)

عرض کردم آقا اتفاقاً چائی نیاورده ام و چقدر خوب شد که شما تذکر دادید زیرا فردا می روم و برای مسافرین چائی تهیه می کنم.»

آقا فرمودند:«حالا چائی با من.»

و از خیمه بیرون رفتند و مقداری که به صورت ظاهر چائی بود ولی وقتی دَم کردیم به قدری معطر و شیرین بود که من یقین کردم آن چائی از چائی های دنیا نمی باشد آوردند و به من دادند، من از آن چائی خوردم.

بعد فرمودند:«غذائی داری بخوریم؟»

گفتم:«بلی نان و پنیر هست.»

فرمودند:«من پنیر نمی خورم.»

گفتم:«ماست هم هست.»

فرمود:«بیاور.»

من مقداری نان و ماست خدمتش گذاشتم .

او از آن نان و ماست میل فرمود.

سپس به من فرمود:«حاج محمدعلی به تو 100 ریال (سعودی) می دهم تو برای پدر من یک عمره به جا بیاور.»

عرض کردم:«چشم اسم پدر شما چیست؟»

فرمود:«اسم پدر من سیّد حسن است.»

گفتم:«اسم خودتان چیست؟»
فرمود:«سیّد مهدی.»

(پول را گرفتم.) و در این موقع آقا از جا برخاست که برود، من بغل باز کردم و او را به عنوان معانقه در بغل گرفتم ، وقتی خواستم صورتش را ببوسم ، دیدم خال سیاه بسیار زیبائی روی گونه ی راستش قرار گرفته، لبهایم را روی آن خال گذاشتم و صورتش را بوسیدم.

پس از چند لحظه که او از من جدا شد من در بیابان عرفات هرچه این طرف و آن طرف را نگاه کردم کسی را ندیدم یک مرتبه متوجه شدم که او حضرت بقیّة الله ارواحنا فداه بوده بخصوص که او ؛ اسم مرا می دانست! فارسی حرف می زد! نامش مهدی بود! پسر امام حسن عسگری علیه السلام بود!

بالاخره نشستم و زار زار گریه کردم ، شرطه ها فکر می کردند که من خوابم برده و سارقین اثاثیه ی مرا برده اند ،دور من جمع شدند ، به آنها گفتم:«شب است مشغول مناجات بودم گریه ام شدید شد.»

فردای آن روز که اهل کاروان به عرفات آمدند من برای روحانی کاروان قضیه را نقل کردم ، او هم برای اهل کاروان جریان را شرح داد، در میان آنها شوری پیدا شد.

اول غروب شب عرفه نماز مغرب و عشاء را خواندیم بعد از نماز با آن که من به آنها نگفته بودم که آقا فرموده اند فردا شب من به خیمه ی شما می آیم زیرا شما به عمویم حضرت ابالفضل علیه السلام متوسل می شوید ، خود به خود روحانی کاروان روضه ی حضرت ابالفضل علیه السلام را خواند. شوری برپا شده و اهل کاروان حال خوبی پیدا کرده بودند ولی من دائماً منتظر مقدم مقدس حضرت بقیّة الله روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء بودم.

بالاخره نزدیک بود روضه تمام شود که من حوصله ام سر آمد از میان مجلس برخاستم و از خیمه بیرون آمدم ، دیدم حضرت ولی عصر روحی فداه بیرون خیمه ایستاده اند و به روضه گوش می دهند و گریه می کنند.

خواستم داد بزنم و به مردم اعلام کنم که آقا اینجاست ، با دست اشاره کردند که چیزی نگو و در زبان من تصرف فرمودند که من نتوانستم چیزی بگویم ، من این طرف در خیمه ایستاده بودم و حضرت بقیّة الله روحی فداه آن طرف خیمه ایستاده بودند و هردومان بر مصائب حضرت ابالفضل علیه السلام گریه می کردیم و من قدرت نداشتم که حتی یک قدم به طرف حضرت ولی عصر علیه السلام حرکت کنم، وقتی روضه تمام شد آن حضرت هم تشریف بردند.

 

خوشا آنان که روی ماه دیدند

جمال جلوه ی آن شاه دیدند

خوشا آنان که در اوج ســــعادت

به سوی کوی مهدی پرکشیدند

ندارند حسرتی در قلبشان چون

به دل طعم وصالش را چشیـدند

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم

منبع:

ملاقات با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

مولف: سید حسن ابطحی 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

ابو سعید خدرى گفت: در خدمت رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم نشسته بودیم که مردى نزد آن حضرت آمد و گفت: اى رسول خدا، در مورد کلام خداوند خطاب به شیطان که فرموده:

«آیا تکبر کردى یا از برترین‏ ها بودى؟» برایم توضیح بده تا مشخص شود «عالین» چه کسانى هستند که از ملائکه هم برترند؟

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:من و على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السّلام، دو هزار سال قبل از آن که خداوند آدم أبو البشر را بیافریند، در سراپرده عرش، تسبیح خدا را مى ‏گفتیم و ملائکه به سبب تسبیح ما، تسبیح خدا را مى‏ گفتند. هنگامى که خداوند حضرت آدم را آفرید، به فرشتگان فرمان داد او را سجده کنند، ولى به ما امر نفرمود که سجده نماییم. پس فرشتگان، همگى سجده کردند به جز ابلیس که سرکشى نمود و سجده نکرد و خداوند به او فرمود: «آیا تکبر کردى یا از عالین (برترین‏ ها) هستى؟» و مقصود از «عالین»، همین پنج نفر بودند که اسامى آنها در سراپرده عرش نوشته شده بود. پس ما باب [رحمت‏] خداییم که از طریق آن، [به خلایق نعمت‏] مى‏ دهد و به سبب ما هدایت یافتگان هدایت مى ‏یابند. هر کس ما را دوست بدارد، خدا او را دوست مى‏ دارد و در بهشت جاى مى ‏دهد و هر کس نسبت به ما بغض و کینه داشته باشد، خداوند او را دشمن مى ‏دارد و در آتش جهنم جاى مى ‏دهد. و ما را دوست نمى‏ دارد، مگر کسى که حلال‏ زاده باشد.[1]

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم

 

نام کتاب: فضائل الشیعة / ترجمه توحیدى‏ ص29

نویسنده: ابن بابویه، محمد بن على‏

مترجم: توحیدى، امیر

جامع الاحادیث



[1] ابن بابویه، محمد بن على، فضائل الشیعة / ترجمه توحیدى - تهران، چاپ: سوم، 1380 ش.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: احادیث و روایات معصومین


تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

عبد اللَّه بن عمر گفت: از رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم در مورد على بن ابى طالب علیه السّلام [به طور توهین‏ آمیزى‏] سؤال کردیم.

آن حضرت خشمگین شد و فرمود:

چرا عدّه ‏اى به بدى یاد مى‏ کنند از کسى که مقام و منزلتش نزد خدا، همچون مقام و منزلت من است؟! آگاه باشید هر کس على را دوست بدارد، مرا دوست مى‏ دارد و هر کس مرا دوست بدارد، خداوند از او راضى است و هر کس خدا از او راضى باشد، پاداشش را بهشت قرار مى‏ دهد.

بدانید، هر کس على را دوست بدارد، از دنیا نمى‏ رود مگر اینکه از حوض کوثر بنوشد و از درخت طوبى بخورد و جایگاه خود را در بهشت ببیند.

آگاه باشید، هر کس على را دوست بدارد، نماز، روزه و شب زنده ‏دارى ‏اش پذیرفته مى ‏شود و دعایش مستجاب مى‏ گردد.

بدانید، هر کس على را دوست بدارد، فرشتگان براى او طلب آمرزش مى‏ کنند و درهاى هشتگانه بهشت بر او گشوده مى‏ شود تا از هر درى که بخواهد، بدون حساب وارد شود.

آگاه باشید، هر کس على را دوست بدارد، خداوند نامه عملش را به دست راستش مى‏ دهد و به حساب او همچون حساب انبیا رسیدگى مى‏ کند.

بدانید هر کس على را دوست بدارد، خداوند شدّت و سختى جان دادن را بر او آسان مى‏ کند و قبرش را باغى از باغ هاى بهشت قرار مى‏ دهد.

آگاه باشید، هر کس على را دوست بدارد، خداوند به تعداد رگ هاى بدنش از حورى‏ هاى بهشت به او مى ‏بخشد و در مورد هشتاد نفر از اقوام و خویشانش، شفاعت مى‏ کند و به تعداد موهاى بدنش، از حوریان بهشتى و از شهرهاى بهشت برخوردار مى‏ شود.

بدانید، هر کس على را دوست بدارد، خداوند، ملک الموت (عزرائیل) را براى [قبض روح‏] او، آن گونه مى‏ فرستد که براى پیامبران فرستاده مى‏ شود و ترس از نکیر و منکر را از او برمى ‏دارد و رویش را سفید مى‏ کند، و او با حضرت حمزه سید الشهداء همنشین خواهد بود.

آگاه باشید، هر کس على را دوست بدارد، خداوند، حکمت را در قلبش ثابت مى‏ کند و سخن درست را بر زبانش جارى مى‏ سازد و درهاى رحمت را به رویش مى‏ گشاید.

بدانید، هر کس على را دوست بدارد، در آسمان ها و زمین، اسیر خدا نامیده مى ‏شود.

آگاه باشید، هر کس على را دوست بدارد، فرشته ‏اى از زیر عرش او را صدا مى ‏زند: اى بنده خدا، عمل [به فرامین الهى‏] را از نو آغاز کن، زیرا خداوند تمام گناهانت را آمرزیده است.

بدانید، هر کس على را دوست بدارد، روز قیامت در حالى [به صحراى محشر] مى ‏آید که صورتش همچون ماه شب چهارده مى ‏درخشد.

آگاه باشید، هر کس على را دوست بدارد، بر سرش تاج پادشاهى گذاشته مى ‏شود، و لباس کرامت و بزرگوارى بر او پوشانده مى ‏شود.

بدانید، هر کس على را دوست بدارد، از پل صراط همچون برق جهنده مى‏ گذرد.

آگاه باشید، هر کس على را دوست بدارد، براى او، دورى از آتش جهنم و جواز عبور از صراط و امان از عذاب دوزخ نوشته مى‏ شود، نامه عملش گشوده نخواهد شد و کردارش سنجیده نمى ‏شود و به او گفته مى‏ شود: بدون حساب به بهشت وارد شو.

بدانید، هر کس على را دوست بدارد، ملائکه با او دست مى‏ دهند و انبیا او را زیارت مى‏ کنند و خداوند، تمام حاجت هایش را برمى‏ آورد.

آگاه باشید، هر کس آل محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم را دوست بدارد، از حسابرسى و سنجش کردار و عبور از صراط، در امان است.

بدانید، هر کس بر دوستى آل محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم بمیرد، من (رسول خدا) همنشینى او را با انبیا در بهشت ضمانت مى‏ کنم.

آگاه باشید، هر کس بر بغض و کینه آل محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بمیرد، بوى بهشت را استشمام نمى‏ کند.

ابو رجاء گفت: حماد بن زید به این حدیث افتخار مى‏ کرد و مى‏ گفت: این حدیث، اصل [مهمى در دین‏] است.[1]

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم

 

نام کتاب: فضائل الشیعة / ترجمه توحیدى‏ ص19

نویسنده: ابن بابویه، محمد بن على‏

مترجم: توحیدى، امیر

جامع الاحادیث



[1] ابن بابویه، محمد بن على، فضائل الشیعة / ترجمه توحیدى - تهران، چاپ: سوم، 1380 ش.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: احادیث و روایات معصومین


تاريخ : دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

1- امام صادق علیه السلام فرمود پیش از ظهور قائم (علیه السلام) پنج نشانه است. یمانى. سفیانى. جارچى که از آسمان جار کشد , زمین فرو بردنى در بیداء. کشتن نفس زکیه‏.

2- صالح آزاد کرده بنى العذراء گوید از امام ششم علیه السلام شنیدم می فرمود: میان ظهور قائم آل محمد (علیهم السلام ) و قتل نفس زکیه فاصله ‏اى نیست جز پانزده شب.

3- محمد بن مسلم گوید از امام ششم علیه السلام شنیدم می فرمود: پیش از آمدن قائم (علیه السلام) نشانه‏ هائى از طرف خداى عز و جل براى مؤمنان عیان شود،

عرض کردم: خدا مرا به قربانت کند آن نشانه ‏ها چیست؟

فرمود آن گفته خداى عز و جل است (در سوره بقره آیه 155) هر آینه شما را گرفتار کنیم مقصود از آن مؤمنین است پیش از ظهور قائم علیه السلام به چیزى از ترس و گرسنگى و نقصان مال و جان و میوه ‏جات و مژده بده صابران را. می فرماید شما را گرفتار کنیم بترس از پادشاهان بنى فلان در آخر سلطنت آنها و گرسنگى به واسطه گرانى نرخ ها و نقصان اموال به واسطه کساد تجارت و کمى سود و نقصان نفوس به واسطه مرگ و میر فراوان و نقصان میوه ‏جات به واسطه کمى برداشت محصولات زراعتى و مژده بده صابران را در این موقع به تعجیل ظهور قائم علیه السلام.

سپس فرمود: اى محمد این است تاویل آن آیه به درستى که خداى تعالى مى‏ فرماید:نمی داند تاویل آن را مگر خدا و راسخون در علم.

4- میمون بار گوید: من در خیمه امام پنجم علیه السلام نشسته بودم، دامن خیمه را بالا زد و فرمود: امر ما از این آفتاب روشن تر است.

سپس فرمود: منادى از طرف آسمان فریاد کند که امام فلان پسر فلانست و نام او را ببرد و منادى ابلیس از زمین همان را ندا کند که در شب عقبه بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ندا کرد.

5- امام ششم علیه السلام فرمود: خروج سفیانى حتمى است و در ماه رجب خواهد بود.

6- امام ششم علیه السلام فرمود: آن صیحه که در ماه رمضان است در شب بیست و سوم که از آن گذشته است می باشد.

7- عمر بن حنظله گوید از امام ششم علیه السلام شنیدم می فرمود: پیش از قیام قائم علیه السلام پنج علامت حتمى است یمانى سفیانى. صیحه آسمانى. قتل نفس زکیه و فرو رفتن زمین در بیداء.

8- زراره گوید امام ششم  علیه السلام فرمود: یک منادى به نام امام قائم علیه السلام فریاد می کشد.

گفتم: نداى خصوصى است است یا عمومى؟

فرمود: عمومى. هر ملتى به زبان خود آن را می شنوند،

گفتم در صورتى که به نام او دعوت شود کیست که با قائم (علیه السلام) مخالفت کند؟

فرمود: ابلیس آن‏ها را نمی گذارد در آخر شب فریاد می کشد که مردم دچار تردید می شوند.

9- امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: پسر آکلة الاکیاد از وادى یابس خروج می کند و او مردیست چهارشانه و زشت‏ رو کله گنده و آبله‏ رو و از دور یک چشم می نماید نامش عثمان است و پدرش عنبسه است و از اولاد ابو سفیانست تا به سرزمین شامات مى‏ آید و جاده آن را تصرف می کند.

10- ابو عبد اللَّه صادق علیه السلام فرمود: اگر تو سفیانى را ببینى بدذات‏ ترین مردم را دیده باشى سرخ رو و چشم کبود است و هى فریاد میزند پروردگارا خون من خون من سپس خون من، آن اندازه خبیث است که یک ام ولد دارد و او را زنده به گور می کند از ترس آنکه مبادا او را نشان بدهد.

11- عبد اللَّه ابى منصور بجلى گوید از امام ششم علیه السلام نام سفیانى را پرسیدم فرمود: به نام او چه کار دارى هر گاه پنج استان شام. دمشق. حمص. فلسطین. اردن و قنسرین را به دست آورد شما منتظر فرج باشید.

گفتم :نه ماه حکومت می کند؟

فرمود:نه بلکه هشت ماه حکومت کند و یک روز بیش نباشد.

12- ابو صلت هروى گوید به حضرت رضا علیه السلام عرض کردم نشانه ‏هاى قائم شما علیه السلام چیست وقتى ظهور کند؟

فرمود: نشانه ‏اش اینست که در سن پیر است و جوان می نماید تا آنکه هر کس او را ببیند گمان برد که چهل سال یا کمتر دارد و نشانش اینست که به گذشت روزگار پیر نشود تا مرگش رسد.

13- امام ششم  علیه السلام فرمود: آواز جبرئیل از آسمانست و آواز ابلیس از زمین. آواز نخست را پیروى کنید و از آواز اخیر بپرهیزید مبادا بدان فریفته شوید.

14- ابو حمزه ثمالى گوید به امام ششم علیه السلام عرض کردم که ابو جعفر (امام پنجم) علیه السلام می فرمود: خروج سفیانى امر حتمى است.

فرمود: آرى.

عرض کردم: حتم است؟

فرمود: آرى اختلاف بنى عباس هم حتمى است، کشته شدن نفس زکیه هم حتمى است، ظهور قائم علیه السلام هم حتمى است.

عرض کردم: این نداء چگونه باشد؟

فرمود یک منادى اول روز از آسمان فریاد کند آگاه باشید حق با على علیه السلام و شیعیان او است و در آخر همان روز ابلیس ملعون فریاد کند حق با سفیانى و شیعیان او است و باطل‏ جویان بدان فریفته شوند.

15- امام ششم علیه السلام فرمود: امر سفیانى حتمى است و در رجب خروج کند.

16- امام ششم علیه السلام فرمود: فریادى که از آسمان کشند در ماه رمضان است و شب جمعه بیست سه از ماه رمضان گذشت‏.

17- امیر المؤمنین علیه السلام بالاى منبر فرمود: مردى از فرزندانم در آخر الزمان ظهور کند، رنگش سفید آمیخته به سرخى است، شکمش برآمده است دورانش سطبر است و گره هر دو شانه ‏اش قویست، در پشتش دو خال است مانند مهر یکى به رنگ پوستش و یکى چون مهر نبوت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) دو نام دارد یکى محرمانه و یکى آشکار آنکه محرمانه است احمد است و آنکه آشکار است م ح م د است چون پرچم بجنباند از مشرق تا مغرب را تابان کند، دست بر سر همه مردم نهد و دل مؤمنان از برکت دستش چون کوه آهن گردد و خدا توانائى چهل مرد به او بدهد هیچ مؤمنى در گور هم نباشد که از ظهور او خرسند نگردد ارواح مؤمنان در گور از هم دیدن کنند و مژده ظهور قائم علیه السلام را به هم بدهند.

18- امام پنجم علیه السلام فرمود علم به قرآن خداى عز و جل و سنت پیغمبرش (صلی الله علیه و آله) در دل مهدى ما رشد کند چنانچه بهترین زراعت ها به بهترین وجه رشد کند هر کدام شما که بماند تا او را بیند باید چون او را دید بگوید السلام علیکم یا اهل بیت الرحمة و النبوة و معدل العلم و موضع الرساله و روایت شده است که سلام دادن به قائم علیه السلام اینست که گفته شود السلام علیک یا بقیة اللَّه فی ارضه.‏

19- امام ششم علیه السلام فرمود: قائم علیه السلام در روز شنبه عاشوراء روزى که امام حسین علیه السلام کشته شد ظهور می کند.

20- ابو بصیر گوید مردى از اهل کوفه از امام ششم علیه السلام پرسید: چند نفر با قائم علیه السلام در ظهور همراهند بدرستى که ایشان می گویند همراهان قائم علیه السلام مانند شماره اهل بدرند که سیصد و سیزده تن بودند؟

فرمود: قائم علیه السلام ظهور نکند مگر با نیروى مهمى و نیروى مهم کمتر از ده هزار نباشد.

21- امام چهارم زین العابدین علیه السلام فرمود: آنها که از بستر خود براى یارى امام قائم علیه السلام ناپدید شوند سیصد و سیزده مرد باشند به شماره اهل بدر که صبح آن شب در مکه باشند و اینست گفته خداى تعالى (در سوره بقره آیه 148) هر جا که باشید خدا شما را همه را بیاورد» این‏ها اصحاب قائم علیه السلام باشند.

22- عبد اللَّه عجلان گوید ما در خدمت امام ششم علیه السلام ظهور قائم علیه السلام را یاد آور شدیم به او عرض کردیم از کجا براى ما فراهم شود که این موضوع را بدانیم.

گفت :نشانه اینست که هر کدام شما صبح از خواب برخاستید در زیر بالین خود نامه ‏اى دریابید که بر آن نوشته است طاعة معروفة فرمانبرى افتخار آمیز، و روایت شده است که بر پرچم مهدى علیه السلام نقش است که بیعت براى خداى عز و جل است‏.

23- عبید بن کرب گوید از على علیه السلام شنیدم می فرمود: براى ما خاندان پرچمى است که هر که از آن پیش افتد از دین بیرون شده است و هر کس از آن عقب بماند نابود شده و هر که با آن باشد به حق رسیده است.

25- ابى جعفر امام پنجم علیه السلام فرمود: پیش از این امر دو اشاره باشد یکى گرفتن ماه در پنجم و دیگرى گرفتن آفتاب در پانزدهم که از زمان هبوط آدم علیه السلام در زمین چنین اتفاقى نیفتاده است و از این وقت حساب منجمان سقوط کند.

26- امام چهارم علیه السلام فرمود چون بنى عباس در کنار فرات شهرى بسازند بعد از آن یک سال بیشتر نمانند.

27- سلیمان بن خالد گوید از امام ششم  علیه السلام شنیدم می فرمود: پیش از ظهور قائم علیه السلام دو مرگ عمومى باشد مرگ سرخ و مرگ سفید تا آنکه از هر هفت تن پنج تن برود. مرگ سرخ با شمشیر است و مرگ سفید با طاعون.

28- امام ششم علیه السلام فرمود: پنج روز که از ماه رمضان گذشته باشد پیش از ظهور قائم علیه السلام آفتاب بگیرد.

29- ابو بصیر و محمد بن مسلم گویند از امام ششم علیه السلام شنیدیم می فرمود: این امر نباشد تا دو ثلث مردم از میان بروند.

گفتم چون دو ثلث از میان بروند چه کسى بماند؟

فرمود: نمى‏ پسندید که شما شیعیان همان ثلث باقى مانده باشید؟

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم

 

نام کتاب: کمال الدین / ترجمه کمره ‏اى‏ ج2 ص362

نویسنده: ابن بابویه، محمد بن على‏

مترجم: کمره اى، محمد باقر

جامع الاحادیث



[1] ابن بابویه، محمد بن على، کمال الدین / ترجمه کمره‏اى - تهران، چاپ: اول، 1377ش.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: نشانه های ظهور امام زمان عج


تاريخ : یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

1- علاء بن سیابه گوید امام ششم علیه السلام فرمود هر کس از شما با اعتقاد امامت بمیرد و در انتظار باشد چون کسى است که در خیمه خود حضرت قائم علیه السلام بوده است (یعنى در جبهه جهاد با آن حضرت.)

2- عبد الحمید واسطى گوید به امام پنجم ابى جعفر محمد بن على الباقر علیهماالسلام عرض کردم اصلحک اللَّه به تحقیق ما از بازار خود هم به انتظار این امر دست کشیدیم،

فرمود اى عبد الحمید آیا معتقدى کسى که خود را براى خداى عز و جل زندانى کرد خدا گشایشى به او نمی دهد؟ آرى هر آینه خدا به او گشایش خواهد داد، خدا رحمت کند بنده ‏اى که خود را وقف بر ما کرده، خدا رحمت کند بنده‏ اى را که امر ما را زنده کند.

گوید: عرض کردم اگر پیش از آنکه قائم علیه السلام را درک کنم بمیرم،

فرمود هر کس از شماها بگوید اگر من قائم آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین را درک کنم او را یارى می کنم ثواب کسى را دارد که با او شمشیر زند بلکه کسى که در همراهى او شهید شود.

3- رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود افضل اعمال امت من انتظار فرج است از طرف خداى عز و جل‏.

4- محمد بن فضیل گوید از ابى الحسن الرضا علیه السلام از فرج پرسش کردم.

فرمود:به راستى خداى عز و جل می فرماید در انتظار باشید به درستى که من هم با شما از منتظرانم.

5- احمد بن محمد بن ابى نصر گوید امام رضا (علیه السلام) فرمود چقدر صبر و انتظار فرج خوبست آیا نشنیدى گفته خداى عز و جل را (در سوره هود آیه 93) «انتظار برید که من هم با شما انتظار برنده ‏ام» بر شما باد که صبر کنید زیرا فرج در نومیدى مى ‏آید و هر آینه کسانى که پیش از شما بودند از شما صابرتر بودند.

6- امام ششم علیه السلام از گفته پدرانش از امیر المؤمنین (علیه السلام) روایت کرده است که فرمود منتظر امر ما مانند کسى باشد که در جهاد در راه خدا به خون خود بغلطد.

7- عمار ساباطى گوید به امام ششم علیه السلام عرض کردم: عبادت در زمان یک امامى از شماها که غائب باشد دولت به دست حکومت ناحق باشد بهتر است یا عبادت در حال ظهور حق و در دولت امام ظاهر از شماها؟

فرمود اى عمار به خدا صدقه دادن در پنهانى بهتر است از صدقه آشکار و همچنان عبادت شما در پنهانى در زمان امام غائب و دولت ناحق بهتر است زیرا ترس دارید از دشمن خود در زمان حکومت ناحق و حال ترک جهاد در راه حق و بدانید که هر کدام شماها یک نماز واجب تنها بخواند و آن را در وقت بخواند و از ترس دشمن پنهانى بخواند و درست و با شرائط بخواند خداى عز و جل براى او ثواب بیست و پنج نماز واجب بنویسد که فراداى خوانده باشد و هر کدام شما نماز نافله ‏اى در وقت و درست بخواند خداوند ده نماز نافله براى او بنویسد و هر کس کار نیکى کند خدا براى او بیست حسنه بنویسد و خدا حسنات مؤمنان شما را که اعمال را نیکو انجام دهند و براى حفظ دین و جان و امام خود تقیه کند و زبانش را نگهدارد چند برابر کند زیرا خداى عز و جل کریم است.

گوید: عرض کردم قربانت مرا به کار تشویق کردى و بر آن واداشتى ولى می خواهم بدانم چطور اعمال کنونى ما اعمال اصحاب امام آشکار در دولت حق بهتر است با اینکه ما و آنها هم ‏عقیده هستیم و دین خداى عز و جل را داریم،

فرمود: چون شما بر آنها در پذیرفت عقیده حق و نماز و روزه و حج هر مسأله و خیرى پیشى گرفتید و خدا را نهانى از دشمن خود عبادت کردید به همراهى امام مستترى که فرمان او را می برید و با او صبر می کنید و در انتظار دولت حق می گذرانید و بر امام خود و جانتان از پادشاهان ستمکار ترسانید، حق شما به دست ظالمانست و به شما ندهند و شما را به تنگى معیشت و دویدن دنبال روزى بیچاره کردند و با صبر بر عقیده و عبادت و طاعت امام خود و خوف از دشمن به این جهت خدا اعمال شما را چند برابر کرده بر شما گوارا باد.

گوید: عرض کردم قربانت پس دیگر ما آرزومند نیستیم که در شمار یاران امام قائم علیه السلام باشیم دولت حق را درک کنیم در صورتى که امروزه در دوران امامت شما و اطاعت شما اعمال ما بهتر است از اعمال یاران دولت حق.

فرمود:سبحان اللَّه شما دوست ندارید که حق ظاهر شود و عدالت در کشور اسلامى استوار گردد و حال همه بندگان خدا خوب شود و کلام همه یکى گردد و میان دل هاى پریشان الفت آید و خدا در سراسر زمین معصیت نشود و حدود الهى بر خلقش اقامه شود و حق به صاحبش برگردد تا هیچ حقى از ترس خلقى زیر پرده نماند هلا به خدا کسى از شما بر این حالی که دارید نمیرد جز آنکه پیش خداى عز و جل از حاضرین بدر و احد بهتر باشد مژده باد شما را.

8- ابو ابراهیم کوفى گوید، خدمت امام ششم علیه السلام  رسیدم و در حضورش بودم که موسى بن جعفر علیه السلام که هنوز پسر بچه ‏اى بود خدمت او آمد. من برخاستم سر او را بوسه دادم و نشستم.

امام ششم علیه السلام فرمود: اى ابو ابراهیم آگاه باش که او پس از من امام تو است هلا در باره او مردمى هلاک شوند و مردمى به سعادت رسند خدا قاتلش را لعنت کند و عذاب را بر روحش دو چندان سازد هلا خدا محققا بهترین اهل زمین را از صلب او در آورد پس از عجائبى که بر او بگذرد از روى حسد بر او ولى خدا کار خود را به انجام رساند اگر چه مشرکان را بد آید، خدا از پشت او پنج امام بیرون آورد که دوازده امام کامل شوند که خدا آنها را به کرامت خود مخصوص کرده و در آستان قدس خود جا داده. آن که انتظار دوازدهمى را برد چون کسى باشد که با شمشیر کشیده پیش رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده و از آن حضرت دفاع کرده.

در این جا مردى از دوستان بنى امیه وارد شد و کلام قطع شد و من پانزده بار خدمت او رسیدم که تتمه این حدیث را بشنوم آن سال فرصت به دست نیامد سال دیگر که خدمت او رسیدم نشسته بود. فرمود اى ابو ابراهیم او است که اندوه را بر طرف کند از شیعیان خود پس از سختى و تنگى بسیار و گرفتارى دراز و جور فراوان. خوشا به کسى که این زمان را درک کند تا اینجا براى تو بس است اى ابراهیم.

من هرگز با تحفه‏ اى برنگشته بودم که از این مژده شادى بخش‏ تر و دل‏خوش ‏کن‏ تر باشد[1]

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم

 

نام کتاب: کمال الدین / ترجمه کمره‏اى‏ ؛ ج‏2 ؛ ص357

 نویسنده: ابن بابویه، محمد بن على‏

تاریخ وفات مؤلف: 381 ق‏

مترجم: کمره اى، محمد باقر

جامع الاحادیث



[1] ابن بابویه، محمد بن على، کمال الدین / ترجمه کمره‏اى - تهران، چاپ: اول، 1377ش.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: احادیث و روایات معصومین


تاريخ : شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

تهنیت ای شیعیان مهدی به دنیا آمده

نور چشم نرگس و تاج ســــر ما آمده

پس خوشا روزی بگوئیم ما در هنگام ظهور

مژده یاران! منتقم از خون زهرا آمده

 

...و هم در آن کتاب از امام محمد باقر علیه السّلام نقل می  کند که امیر المؤمنین علیه السّلام در منبر فرمود: مردى از دودمان من در آخر الزمان ظهور میکند که رنگش سفید مایل به سرخى و شکمش عریض، ران هایش پهن، استخوان شانه ‏هایش درشت، در پشت وى دو خال است: یکى به رنگ پوست بدنش و دیگرى شبیه خال پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله و هم دو نام دارد: یکى مخفى و دیگرى ظاهر. نامى که مخفى است احمد و آنکه ظاهر است م ح م د می باشد. چون پرچم خود را به اهتزاز درآورد، شرق و غرب عالم را مسخّر سازد و دست بر سر مردم گذارد و دل مؤمنین از آهن قوى‏ تر گردد.

خداوند نیروى چهل مرد به او عطا فرماید. مرده ‏اى نیست که این شادى به دل و قبرش راه نیابد. ارواح آنها در قبور با هم ملاقات می کند و قیام قائم ما را به یکدیگر مژده می دهند.

هم در کمال الدین از امام محمد باقر علیه السّلام روایت نموده که فرمود: علم به کتاب خدا و سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله  مانند زراعت در دل مهدى ما می روید. اگر یک نفر از شما شیعیان او را ملاقات نماید باید بگوید:

السّلامُ عَلَیْکُمْ یا اهْلَ بَیْتِ الرَّحْمَةِ وَ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنَ الْعِلْمِ وَ مَوْضِعَ الرّسالَةِ

و روایت شده که باید بدین گونه به امام زمان  علیه السلام سلام کنند:

السَّلامُ عَلَیْکَ یا بَقِیَّةَ اللَّهِ فى‏ ارضِهِ.

در غیبت شیخ طوسى از جابر جعفى روایت کرده که گفت: از امام محمد باقر علیه السّلام شنیدم می فرمود: عمر بن الخطاب نزد امیر مؤمنان علیه السّلام رفت و پرسید: نام‏ مهدى چیست؟

فرمود: حبیبم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با من پیمان بسته که نام او را به کسى نگویم تا زمانى که خداوند او را برانگیزد.

گفت: صفات او را بیان کنید!

فرمود: جوانى است متوسط القامة، نیکو رو و خوش مو و مویش تا پشت دوشش می ریزد نور رخسارش سیاهى محاسن و سرش را تحت الشعاع قرار داده، پدرم فداى فرزند بهترین کنیزها!!

این روایت در غیبت نعمانى هم ذکر شده.


نیز در غیبت نعمانى از عبد اللَّه بن عطا نقل کرده که گفت: از شهر واسط[1] به آهنگ حج سفر کردم. چون به خدمت امام محمد باقر علیه السّلام رسیدم، حضرت از اوضاع مردم و اسعار[2] جویا شدند. عرض کردم مردم همه منتظر قیام شما هستند! فرمود: پسر عطا! گوش به حرف احمقان داده ‏اى؟ نه! بخدا قسم من صاحب شما نیستم هر وقت یکى از ما را به این منظور در نظر گرفتند، یا کشته شد و یا از غصه مرد جز آن کس که پروردگار براى این منظور برانگیزد، و او کسى است که مردم نمی دانند متولد شده است یا نه؟ او صاحب شماست.

هم در آن کتاب از ایوب بن نوح روایت مى‏ کند که گفت: به حضرت امام رضا علیه السّلام عرض کردم: ما امیدواریم صاحب الامر شما باشید و خلافت را بدون خونریزى قبضه کنید. چه مى ‏بینیم مردم خراسان با شما بیعت کرده و به نامت سکه زده‏ اند.

فرمود: هر یک از ما ائمه که نامه ‏ها بسوى او فرستند و مورد توجه مردم واقع شود و مسائل دینى از وى بپرسند و اموال نزدش آورند، یا کشته مى‏ شود و یا در بستر می میرد، مگر موقعى که خداوند جوانى از ما را براى این کار برانگیزد که میلاد و جایش بر مردم پوشیده ولى شخصا مشهور باشد.[3]

 

و نیز در آن کتاب از شعیب بن ابى حمزه روایت نموده که گفت به خدمت حضرت صادق علیه السّلام رسیدم و عرض کردم: صاحب الامر شما هستید؟ فرمود: نه.

گفتم: فرزند شماست؟ فرمود: نه: گفتم فرزند فرزند شماست؟ فرمود: نه.

گفتم: فرزند فرزند فرزند شماست؟ فرمود: نه، گفتم پس: او کیست؟

فرمود: او کسى است که: زمین را پر از عدل کند آنچنان که پر از ظلم و ستم باشد. و در زمانى خواهد آمد که یک تن از ائمه نباشد چنان که پیغمبر اکرم صلى اللَّه علیه و آله در عصرى برانگیخته شد که پیغمبرى نبود.


همچنین در کتاب مزبور از ابو وابل نقل می کند که گفت: روزى امیر المؤمنین علیه السّلام نگاهى به امام حسین علیه السّلام نمود و فرمود: این پسر من آقاست چنان که پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله نیز او را آقا نامید. خداوند از دودمان او مردى همنام پیغمبر به وجود آورد که در خوى و سیرت مانند خود آن حضرت است و به هنگامى که مردم از همه جا غافل و حق از میان برود و ظلم سراسر گیتى را فرا گرفته باشد، ظهور کند به خدا قسم اگر قیام ننماید، او را می کشند.

ساکنان آسمان ها به ظهورش شادمان گردند، پیشانیش باز، بینیش کشیده و میان برآمده، شکمش فربه، ران هایش پر گوشت، و در ران راستش خالى است و میان دندان هاى ثنایایش باز است. او زمین را پر از عدل کند همچنان که پر از ظلم و ستم شده باشد.

هم در کتاب یاد شده از حمران بن اعین نقل می کند که گفت: به حضرت امام محمد باقر علیه السّلام عرض کردم: فدایت گردم دستمالى که هزار دینار در آنست به کمر بسته و به مدینه آمده و با خدا پیمان بسته‏ ام که همه آن را در خانه شما بذل کنم، به شرط اینکه آنچه می پرسم پاسخ دهید!

فرمود: اى حمران بدون اینکه دینارها را بذل کنى پرسش کن تا پاسخ بشنوى!

عرض کردم: شما را به پیوندى که با رسول خدا صلی الله علیه و آله دارید سوگند می دهم شما صاحب الامر نیستید؟!

فرمود: نه.

گفتم: پدر و مادرم فداى شما باد پس او کیست؟

فرمود: او کسى است که رنگ بدنش مایل به سرخى، ابروانش به هم متصل، میان بندهایش فراخ سرش پر مو و در رخسارش نشانه ‏اى است. خدا موسى را رحمت کند.

مؤلف: شاید جمله «خدا موسى را رحمت کند» اشاره به این باشد که گروهى بعد از این پندارند قائم اوست، مانند فرقه واقفیه در صورتى که او خواهد مرد و این علائم در وى نمی باشد.

شیخ مفید در کتاب ارشاد نیز از حمران بن اعین روایت نموده که گفت: از امام محمد باقر علیه السّلام پرسیدم: قائم شما هستید؟ فرمود: من زاده پیغمبرم ولى آن کس که خونخواهى مظلومان کند کجاست؟ خدا آنچه خواهد می کند،

من مجددا پرسیدم. فرمود: مقصودت را دانستم! صاحب الامر شکمش عریض، سرش پر مو، و از دودمان پارسایان است، خدا فلانى (موسى کاظم علیه السلام) را رحمت کند.[4]

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم

 

نام کتاب: مهدى موعود( ترجمه جلد 51 بحار الأنوار) ص238 به بعد

نویسنده: مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى‏

مترجم: دوانى، على‏



[1] ( 1) واسط شهرى نزدیک بغداد بوده است.

[2] ( 2) قیمت هاى اجناس و اوضاع بازار و زندگى مردم.

[3] مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، مهدى موعود ( ترجمه جلد 51 بحار الأنوار) - تهران، چاپ: بیست و هشتم، 1378 ش.

[4] مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، مهدى موعود ( ترجمه جلد 51 بحار الأنوار) - تهران، چاپ: بیست و هشتم، 1378 ش.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: احادیث و روایات معصومین


تاريخ : جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By Slide Skin:.