جابر بن عبدالله انصاری نقل کرده همراه رسول خدا صلّی الله علیه و آله بودیم که آن حضرت مردی را در حال رکوع و سجود دید که به درگاه خداوند تضرع و زاری می نمود.

عرض کردیم:«یا رسول الله! چه نیکوست نماز این مرد؟!»

پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود:«این همان کسی است که پدر شما آدم را از بهشت بیرون نمود.»(شیطان است.)

در این هنگام امیرالمومنین علیه السلام بدون هراس طرف او رفت و او را زمین زده و استخوان های او را در هم فشرده و فرمود:«با خواست خدا تو را خواهم کشت.»

شیطان به امام علیه السلام گفت:«مرا در نزد خداوند مهلتی است... برای چه می خواهید مرا بکشید؟»

سپس به امام علیه السلام عرض کرد:«به خدا سوگند تو را دشمن ندارد مگر کسی که من قبل از پدر او نطفه ی خود را در رحم مادر او ریخته ام؛» سپس گفت:«همانا من در اموال و اولاد دشمنان تو شرکت می کنم...»

آن گاه رسول خدا صلّی الله علیه و آله به امیرالمومنین علی علیه السلام فرمود:«به خدا سوگند! ای علی او راست گفت همانا از قریش دشمن تو نیست مگر زنازاده و از انصار مگر یهودی و از عرب مگر حرامزاده و از سایر مردم مگر شقی و پست.»

منبع:  1001 نور از فضایل امیرالمومنین علیه السلام  ص246

مولف:محمدرضا رمزی اوحدی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٥ | ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.