این داستان واقعی و جذاب در عین حال طولانیه . چون ماجرای جالبی داره اون رو از امشب  در کنار پست هر روزه که می گذارم به صورت جداگانه هر شب می نویسم تا شما هم از اون استفاده کنید.

در کتاب شبهای مکه آمده است: یک روز با همراهان به زیارت قبور شهدای احد و حضرت حمزه سیدالشهدا در دامنه ی کوه احد رفتیم و آن پاسداران اسلام را زیارت کردیم و در مسجد مجاور نماز خواندیم. در گوشه ای مردی را دیدیم که هردوپایش از ران و و هردو دستش از بازو قطع بود و مانند توپی روی زمین افتاده بود و گدایی می کرد. مردم به حال او رقت می کردند و روی دستمالی که پهن کرده بود پول زیاد می ریختند. من در کناری ایستاده و منتظر شدم تا سرش خلوت شود و چند دقیقه احوالش را بپرسم. او متوجه من شد و با زبان عربی مرا صدا زد و گفت: می دانم به چه فکر می کنی. مایلی شرح حال مرا بدانی؟ من هرکه باشد اگر اصرار هم بکند شرح حالم را برایش نمی گویم . نمی دانم چرا دلم خواست برای شما قصه ام را نقل کنم.

در این بین یک نفر متوجه حرف زدن ما شد و او هم نزدیک شد تا بشنود . آن مرد گدا به من گفت: اینجا نمی شود با هم حرف بزنیم چون مردم جمع می شوند بیا با هم به منزل برویم تا من جریان را برای شما بگویم .

او اول با یک حرکت سریع و مخصوص بدنش را روی دستمال پولها انداخت و ماهرانه آن را جمع کرد و در جیب پیراهنش قرار داد. حرکات ماهرانه ی او تماشایی بود او همانطور که روی زمین نشسته بود خود را روی زمین حرکت می داد و آنچنان سریع می رفت که گاهی من عقب می افتادم. در همین احوال جوان قوی هیکلی هم که بعدا معلوم شد نوکرش است, مواظب او بود و آمادگی داشت که اگر خسته شود او را روی دوشش حمل کند. در همان نزدیکی ماشین شورلت بزرگی مهیا بود که آن خدمتکار او را بغل کرد و در قسمت راست عقب ماشین نشاند و به من گفت: شما از طرف چپ سوار شوید.

من به همراهان گفتم: شما به مدینه برگردید تا یکی دو ساعت دیگر من هم به شما ملحق می شوم. خانه ی این مرد مجلل بود زندگی خوبی داشت زن و فرزندان مودبی داشت همه از او حساب می بردند و او را زیاد احترام می کردند.....

بقیه فردا شب

منبع: داستان های شگفت انگیزی درباره جن ص 93

مولف: ابراهیم عباسی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۱ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.