پس از ورود به منزل, زنش جلو آمد و لباسهای او را عوض کرد ؛ پیراهن تمیزی به او پوشاند سپس او را بغل کردند و به اتاق مخصوص پذیرایی بردند و به من هم تعارف کردند به آنجا بروم. اتاقی بود مفروش به فرش های ایرانی و کاملا تمیز و مرتب بود او قصه خود را این طور آغاز کرد:

«من تا بیست سالگی یعنی سال قبل, هم دست داشتم و هم پا و در همین خانه با همین زن که تازه ازدواج کرده بودم، زندگی می کردیم.در نیمه شبی، از بیرون منزل صدای فریاد زنی به گوشم رسید که معلوم بود او را جمعی به قصد کشتن می زنند.من لباسم را پوشیدم و از منزل خارج شدم, دیدم زنی بر روی زمین افتاده و از شکافی که در سرش ایجاد شده بود خون جاری است و سه جوان همچنان او را می زدند که با دیدن من پا به فرار گذاشتند و من از آنها در تاریکی شبحی بیشتر ندیدم.

من فورا آن زن را به بیمارستان رساندم تا شاید بتوانند او را از مرگ نجات بدهند.آن زن از همان لحظه ی اول بیهوش بود تا وقتی که به بیمارستان رسیدیم. صورتش را هم خون پوشانده بود که نتوانستم قیافه اش را تشخیص بدهم.به هر حال مساله از نظر من مهم نبود زیرا من برای انسان دوستی این کار را می کردم و زیاد احتیاجی به شناسایی او نداشتم. پس از بستری او متصدی بیمارستان طبق معمول گزارشی از من خواست که تمام ماجرا را برای او گفتم او همه را نوشت و آدرس کامل مرا هم یادداشت کرد و من از بیمارستان خارج شدم.

وقتی به بیمارستان رسیدم، ملاحظه کردم که در منزل باز است و از زن جوانم خبری نیست ولی یک لنگه از کفش هایش آنجا افتاده است. دوباره سوار ماشین شدم و جریان را به یک پاسبان خبر دادم، او مرا به شهربانی برد و اجازه گرفت که با اسلحه همراه من بیاید و ما دونفری سوار ماشین شدیم و در آن نیمه ی شب در کوچه و خیابان ها می گشتیم و من بی صبرانه گریه می کردم و اسم زنم را فریاد می زدم( زن ذلیل بدبخت) تا آنکه از انتهای کوچه بن بستی صدای ناله زنم را شنیدم که از من کمک می خواست .

فورا ماشین را متوقف کردم و دیدم او بر روی زمین افتاده و از سر و صورتش خون جاری است . او را برداشته و خواستم به کمک آن مامور به بیمارستان برسانم که ناگاه در وسط راه سنگی محکم به شیشه ی ماشین خورد و شیشه شکسته شد و روی زمین ریخت. من ماشین را در گوشه ای متوقف کردم و پیاده شدم تا ببینم چه کسی آن سنگ را زده است که سنگ دوم به سرم خورد و من نقش زمین شدم. پاسبان با وحشت در حالی که یک پایش را از ماشین پایین گذاشته بود و جرات نمی کرد پیاده شود, اسلحه را کشیده و به اطراف شلیک می کرد. مردم صدای تیراندازی را که شنیدند از خانه بیرون ریختند، خیابان شلوغ شد یکی از میان جمع صدا زد که فعلا مجروحین را به بیمارستان برسانید تا بعد ببینیم چه کسی این کارها را کرده است؟ یک نفر از اهالی همان خیابان پشت فرمان نشست و به مامور گفت: تحقیق کن تا ضارب را پیدا کنی.

مامور در واقع می ترسید که بماند و لذا بهانه آورد که ضارب ممکن است در تعقیب اینها باشد لذا من باید تا بیمارستان مراقب اینها باشم.بالاخره ما را به بیمارستان رساندند، زخم من سطحی بود ولی زخم زنم عمیق تر بود و احتیاج به عمل جراحی پیدا کرد بدنش هم در اثر کتک خوردن سخت کوبیده و کبود بود و احتیاج زیادی به استراحت داشت.رییس بیمارستان در حالی که کاغذ و قلمی در دست گرفته بود، برای تهیه گزارش پیش من امد و اسم مرا پرسید و به من گفت: شما همان فردی هستید که دو ساعت قبل خانم مجروحی را به اینجا آورد؟ گفتم: بله. از رییس بیمارستان پرسیدم حال آن زن چطور است؟ گفت: اتفاقاً تازه به هوش آمده و شوهرش هم همین چند دقیقه قبل رسید اگر مایلید با او ملاقات کنید مانعی ندارد. لذا با او رفتم وقتی شوهر آن زن مرا دید از من تشکر کرد. ماجرای خودم را برای رییس بیمارستان و آن مرد تعریف کردم و بعد از شوهر آن زن خواستم جریان زن خودش را بگوید......

ادامه ماجرا فردا......

منبع: داستان های شگفت درباره جن

مولف: ابراهیم عباسی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.