شوهر آن زن گفت:«من امشب دیرتر به منزل رفتم وقتی داخل شدم زنم را ندیدم و هیچ اطلاعی از جریان او نداشتم

تا اینکه نیم ساعت قبل از بیمارستان اطلاع دادند و من آمدم اینجا. هنوز هم زنم حالی پیدا نکرده تا بتواند جریان را تعریف کند.تا اینجا موضوع برای همه ی افراد بغرنج بود و تنها کسانی که از این جریان باخبر بودند زن من و همسر آن مرد بود که متاسفانه آنها هنوز حالی نداشتند که بتوانند جریان را نقل کنند . به علاوه دکتر می گفت, چون به آنها ضربه مغزی وارد شده هرچه دیرتر جریان را از آنها سوال کنید و دیرتر حرف بزنند بهتر است. بالاخره آن شب گذشت و جریان در ابهام کامل باقی بود تا آنکه صبح فردا از زنم که حالش بهتر شده بود جریان را سوال کردم.

مضروبین سخن می گویند. زنم گفت: وقتی شما ان زن را به بیمارستان بردید، من در کنار در ایستاده بودم که ناگهان سه جوان نقاب دار پیدا شدند، اول یکی از آنها دهان مرا گرفت که فریاد نکنم ولی من تلاش می کردم که خودم را از دست آنها نجات بدهم یکی از آنها با چیزی که در دست داشت بر سر من زد من بیهوش شدم دیگر نفهمیدم چه شد تا آنکه تازه قدری به هوش آمده بودم که شما مرا در آن کوچه پیدا کردید و به بیمارستان آوردید.

با این توضیح باز هم ابهام موضوع برطرف نشد . آن یکی زن مضروب هم چنین شرح می دهد: زنگ منزل به صدا در آمد گمان کردم که شمایید در را باز کردم ناگهان مورد هجوم سه نقاب دار واقع شدم آنها اول دهان مرا گرفتند و بعد مرا به کوچه ای بردند من نفهمیدم مقصودشان چیست همین که دستشان از دهان من کنار رفت من فریاد زدم . آنها با چیزی که در دستشان بود محکم به سر من کوبیدند من بیهوش شدم و در بیمارستان به هوش آمدم.

در این بین رییس بیمارستان گفت: بعد از جریان شما 5 زن جوان دیگر را به همین نحو زخمی کرده اند و به این بیمارستان که مخصوص سوانح است آورده اند و ما به مامورها خبر داده ایم. امروز رییس پاسبان ها با جمعی از متخصصین جرائم بسیج شده اند و عجیب اینکه هرکدام از مجروحین عین همین مطلب را که زنهای شما گفته اند ؛ می گویند.

بالاخره ما هفت نفر(شوهرهای آن زنان مجروح) دور هم جمع شدیم و هرچه افکارمان را روی هم ریختیم که علت این بلای مشترک را کشف کنیم به نتیجه ای نرسیدیم. یکی از آنها گفت: من دلایلی دارم که اجنه این کارها را کرده اند. بقیه خندیدند و گفتند: اجنه چه دشمنی با ما داشته اند که ما هفت نفر را انتخاب کنند؟ من گفتم: لطفا دلایلتان را بفرمایید تا استفاده کنیم.

دلایل آنها چنین بود که : یکنواختی حوادث و یک نحوه رفتار کردن با همه، نکشتن آنها و بیهوش شدن همه و بهبودی سریع زنان دلیل بر این است که این کار بشر نبوده است.

من معتقد بودم که اینها دلیل نمی شود زیرا اولا: کارها خیلی یکنواخت انجام نشده بلکه مختصر اختلافی داشته .ثانیاً: از کجا معلوم که باید حتما کار اجنه یکنواخت باشد و کار انسان نامنظم باشد و از طرف دیگر اجنه چه دشمنی با زنهای ما داشته اند که این کار را بکنند.

یکی از آنان گفت: من که مایلم هرچه زودتر خودم و زنم را از این جریان بیرون بکشم. یکی دو نفر دیگر هم از بس ترسیده بودند با او موافقت کردند. ولی من گفتم باید این کار را به کمک پلیس ریشه یابی کنیم و این سه جوان جانی را مجازات کنیم.

پی گیری ضاربین: آنها به نخوی اظهار بی میلی کردند اما من مساله را دنبال کردم حدود ده شب در کوچه هایی که آنها این عده را مجروح کرده بودند با اسلحه ای که از شهربانی گرفته بودم گشت می زدم ولی چیزی دستگیرم نشد. بالاخره نزدیک بود که مایوس شوم که به فکرم رسید خوب است در این موضوع با آقای شیخ عبدالمجید که استاد روانشناسی دانشگاه است مشورت کنم.

روز بعد نزد او رفتم. جریان را به او گفتم. او به من گفت که می خواهد با مجروحین ملاقاتی داشته باشد. یکی دو روز معطل شدم تا توانستم شوهران آن زنان را با زن هایشان در یک جا جمع کنم تا استاد از آنها سوالاتی بکند. استاد که من تا آن روز نمی دانستم در علوم معنوی و روحی چقدر وارد است سوالات را به ترتیب از کسی که دچار حادثه شده بود پرسید . او زنی بود که در مدینه منوره زندگی می کرد و بعد هم به ترتیب از یک یک آنها سوال کرد تا اینکه آخرین آنها زن من بود.....

بقیه ماجرا فردا

منبع: داستان های شگفت درباره جن

مولف: ابراهیم عباسی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.