یک بار در تبریز در روز عاشورا ، می خواستند مراسم شبیه خوانی برگزار کنند . تمام بازیگران تعزیه به جز شمر حاضر بودند.هرچه منتظر ماندند ، شمر به کربلا نرسید! تا اینکه یکی از افراد باسواد روستا را به اجبار وادار می کنند که این نقش را به عهده بگیرد.

نسخه ی مربوطه را در اختیارش می گذارند و تعزیه شروع می شود . آخر حادثه ، امام حسین علیه السلام ، حضرت علی اصغر (ع) را مقابل لشگر می آورد و تقاضای آب می کند و اتمام حجت می نماید که:« خیال نکنید این طفل را بهانه کرده ام که خودم آب بنوشم . اگر باور ندارید خودتان طفل را ببرید و سیرابش کنید.»

در این حال ، بازیگر نقش شمر ، از خواندن تعزیه عاجز می شود ؛ شفقتش گل می کند و پیش می رود و ظرف آبی در اختیار امام حسین قرار می دهد.!

تعزیه به هم می خورد و گریه ی مردم به خنده تبدیل می شود.

این داستان طنز آمیز (واقعی) را شهید محراب آیت الله قاضی طباطبایی امام جمعه ی تبریز ، برای امام خمینی نقل کرده ، موجب خنده ی شدید ایشان شده بود.

منبع: داستان های روح فزا ص 61

مولف: علی محمد تاکندی و رضا شیخ محمدی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.