عاشقان حضرت مهدی (عج)

به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن.یه سر هم به ما بزن ای خوب خوبا آقاجون

عاشقان حضرت مهدی (عج) به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن.یه سر هم به ما بزن ای خوب خوبا آقاجون

آرایشگر دختر فرعون, خداپرست بود. روزی در حالی که سر دختر فرعون را شانه می زد , شانه از دستش افتاد, آن را برداشت و نام خدا را بر زبان آورد.

دختر فرعون گفت: آیا جز پدر من خدای دیگری داری؟

آرایشگر گفت: خدای من و خدای پدر تو و خدای آسمانها و زمین , خدای یگانه است که شریکی ندارد.

دختر برخاست و گریه کنان به نزد پدر رفت. فرعون گفت: چرا گریه می کنی؟ دختر گفت: آرایشگر گفته است که خدای من و خدای تو و خدای آسمان ها و زمین یکی است.

فرعون, آرایشگر را احضار کرد و گفت: اگر از این گفتار بازنگردی تو را هلاک می کنم. آرایشگر از توحید بازنگشت. فرعون دستور داد او را چهارمیخ کردند و با میخ ها بر زمین دوختند و مار و عقرب بر سینه اش گذاشتند.فرعون گفت: از دینت بازگرد. اما او نپذیرفت. فرعون دستور داد دختر بزرگ او را روی سینه اش سر بریدند ولی او از توحید بازنگشت. دختر شیرخواره ای داشت او را نیز آوردند و روی سینه اش سر بریدند اما دست از دین خود برنداشت وسپس خود آن زن با ایمان را به قتل رساندند.

منبع: داستان های موضوعی ص 60

داستان های کشف الاسرار ص 495


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By Slide Skin:.