حضرت صادق علیه السلام فرمود:«مردی یهودی از محلی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با اصحاب نشسته بودند، گذشت و گفت:"السام علیکم"،آن حضرت پاسخ داد:"علیک".

اصحاب عرض کردند: این مرد گفت:مرگ بر شما باد.حضرت فرمود:"من هم گفتم بر تو باد." سپس فرمود:"این شخص را مار سیاهی می گزد و می میرد."

یهودی به راه خود رفت ، پشته ی بزرگی هیزم جمع آوری کرد و طولی نکشید که بازگشت. وقتی خواست از محل پیامبر صلی الله علیه و آله بگذرد(حضرت) به او فرمود:«پشته ات را زمین بگذار.»او هیزم را بر زمین نهاد ،دیدند مار سیاهی چوبی را به دندان گرفته است. از او سوال کردند:«امروز چه کردی؟»

عرض کرد:«کاری نکردم،هیزم را که جمع کردم دو گرده نان داشتم، یکی را خوردم و دیگری را به مستمندی صدقه دادم.»

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:«با همان صدقه از مرگش جلوگیری شد ، صدقه مرگ ناگهانی و ناروا را از انسان بر می گرداند.»

تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن      به دمی یا درمی یا قلمی یاقدمی

منبع:هزار و یک حکایت اخلاقی ص 662

مولف:محمدحسین محمدی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ | ٧:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.