حضرت موسی علیه السلام یک روز به اتفاق یوشع بن نون سفر می کرد همین که به سرزمین کربلا رسیدند، بند کفشش پاره شد و خاری به پایش رفت و خون جاری شد.

عرض کرد:«پروردگارا!چه لغزشی از من سر زده بود که چنین شد؟»

به او وحی شد:«در این سرزمین حسین به شهادت می رسد و خونش ریخته می شود. جهت همدردی و همرنگی با او خون تو نیز در این مکان ریخته شد.»

موسی علیه السلام عرض کرد:«حسین کیست؟»

به او گفته شد:«سبط حضرت محمد مصطفی ،پسر علیّ مرتضی.»

گفت:«قاتلش کیست؟»

گفته شد:«نفرین شده حیوانات دریا، درندگان صحرا، پرندگان هوا.»

موسی علیه السلام دست ها را به آسمان بلند کرد و حسین علیه السلام را دعا کرد و یزید را لعنت نمود و یوشع بن نون آمین گفت.

*********************

ابن عباس می گوید: هنگامی که بیماری رسول الله صلی الله علیه و آله شدت گرفت و توسط همان بیماری رحلت نمود:

امام حسین علیه السلام را به سینه ی خود چسبانید در حالیکه عرق مرگ از او جاری بود و داشت جان به جان آفرین تقدیم می نمود و می فرمود:«مرا با یزید چه کار، خداوند برکت را از او بردارد، خداوندا بر یزید لعنت بفرست.» و آنگاه مدت طولانی بیهوش شد و دوباره به هوش آمد و شروع کرد به بوسیدن حضرت حسین علیه السلام و فرمود:«من و قاتل تو در پیشگاه پروردگار حاضر می شویم و از او دادخواهی خواهم کرد.»

منبع:سیره ی عملی اهل بیت علیهم السلام(حضرت امام حسین علیه السلام)

مولف:سید کاظم ارفع


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : سه‌شنبه ٤ آذر ۱۳٩۳ | ۸:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.