عاشقان حضرت مهدی (عج)

به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن.یه سر هم به ما بزن ای خوب خوبا آقاجون

عاشقان حضرت مهدی (عج) به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن.یه سر هم به ما بزن ای خوب خوبا آقاجون

عمر به ابوبکر گفت:"چه مانعی دارد کسی را دنبال علی بفرستی تا با تو بیعت کند؟ پس به درستی که علی و این چهار نفر باقی مانده اند و بقیه با تو بیعت کرده اند."

ابوبکر بین آن دو نفر نرم خوتر و زیرک تر بود و دیگری خشن تر و جفاکار تر بود. ابوبکر به او گفت:"چه کسی را دنبال او بفرستیم؟"

عمر گفت:"قنفذ را به سوی او می فرستیم. او مردی خشن و پرخاشگر و از آزادشدگان است و او از طایفه ی بنی عدی بن کعب است."

آنگاه آنان او را به همراه چند نفر فرستادند. آنها به منزل علی علیه السلام رفتند و از حضرت اجازه ی ورود خواستند؛ امّا حضرت به آنها اجازه ندادند.

آنها نزد ابوبکر و عمر برگشتند ، آنها در مسجد نشسته بودند و مردم در اطراف آنها بودند، پس گفتند:"او به ما اجازه نداد."

عمر گفت:"بروید! اگر اجازه داد وارد شوید وگرنه بدون اجازه ی او وارد خانه شوید."

آنها به منزل امیرالمومنین علیه السلام آمدند و اجازه خواستند، فاطمه ی زهرا سلام الله علیها به آنها فرمود:«بدون اجازه وارد خانه ی من نشوید.»

آنگاه آنان برگشتند و قنفذ ملعون در آنجا ماند. آنان گفتند:"فاطمه به ما چنین و چنان گفت و ما بدون اجازه وارد خانه ی او نشدیم."

عمر عصبانی شد و گفت:"ما با زنان کاری نداریم." سپس به مردم امر کرد که هیزم بیاورند، مردم نیز هیزم آوردند و عمر نیز هیزم ها را برداشت و در اطراف منزل علی علیه السلام و فاطمه سلام الله علیها و فرزندانش گذاشت،سپس فریاد زد تا علی و فاطمه صدای او را بشنوند و گفت:"ای علی! به خدا باید از منزل بیرون بیایی و با خلیفه ی پیامبر(ابوبکر!!!!!) بیعت کنی وگرنه خانه ات را به آتش می کشم.

آنگاه حضرت فاطمه سلام الله علیها فرمودند:«ای عمر! با ما چه کار داری؟»

عمر گفت:"در را باز کن وگرنه خانه تان را آتش می زنم."

پس فرمودند:«ای عمر! آیا از خداوند نمی ترسی که وارد خانه ی من شوی؟»

ولی عمر منصرف نشد و آتش خواست و درب خانه ی امیرالمومنین علیه السلام را آتش زد ، سپس داخل خانه شد ، آنگاه حضرت فاطمه سلام الله علیها با او رو به رو شد و صدا زد:«یا ابتاه! یا رسول الله!»

ناگهان شمشیرش را در حالی که در غلاف بود به پهلوی فاطمه سلام الله علیها زد. آن حضرت فریاد کشید:«یا ابتاه!» ناگهان عمر با تازیانه به بازوی حضرت فاطمه سلام الله علیها زد. آن حضرت صدا زدند:«یا رسول الله! ابوبکر و عمر با اهل بیت تو چه کردند!»

در همان لحظه علی علیه السلام آمد و گریبان عمر را گرفت و بر زمین انداخت و بر بینی و گردنش زد و خواست او را هلاک کند اما وصیّت پیامبر صلی الله علیه و آله را به یاد آورد و فرمود:«ای پسر صهّاک! قسم به کسی که محمد صلی الله علیه و آله را به نبوت برگزید، اگر کتابی از طرف خداوند نبود و عهتدی که پیامبر با من بسته است آن وقت متوجه می شدی که نمی توانی به خانه ی من داخل شوی.»

آنگاه عمر کسی را به دنبال کمک فرستاد، مردم آمدند و داخل خانه ی امیرالمومنین علیه السلام شدند، امیرالمومنین نیز به دنبال شمشیرش رفت. قنفذ ملعون به طرف ابوبکر رفت و می ترسید که علی علیه السلام با شمشیرش بیاید، به درستی که او ، علی علیه السلام و شدت شمشیرش را می شناخت.

ابوبکر به قنفذ گفت:"برگرد تا از خانه خارج نشود، پس اگر امتناع کرد خانه اش را آتش بزن." قنفذ ملعون آمد و با اصحابش بدون اجازه به خانه ی امیرالمومنین علیه السلام حمله کرد. علی علیه السلام رفت سراغ شمشیرش ، پس آنان در این کار از او سبقت گرفتند و چند نفر از آنها بر سرش ریختند و بعضی از آنها شمشیر به دست گرفتند و طناب بر گردنش انداختند. حضرت زهرا سلام الله علیها جلوی در خانه بین علی و آنها ایستاد، قنفذ ملعون با تازیانه به حضرت زهرا سلام الله علیها زد ، به گونه ای که اثر آن در هنگام مرگ، مانند دستبند بر روی دست او بود ، خداوند قنفذ را لعنت کند.

آنها علی علیه السلام را به شدّت می کشیدند تا نزد ابوبکر رسیدند. عمر با شمشیر بالای سرش ایستاده بود و خالد بن ولید و ابوعبیدة بن جراح و سالم بن مولی ابی حذیفه و معاذ بن جبل و مغیرة بن شعبه و اسید بن حفیر و بشیر بن سعد و بقیه ی مردم در اطراف ابوبکر با اسلحه ایستاده بودند.

سلیم می گوید: به سلمان گفتم:«آیا آنها بدون اجازه وارد خانه ی فاطمه سلام الله علیها شدند؟»

گفت:«به خدا قسم او بر سرش پوشش نداشت ، پس صدا زد:{یا ابتاه! یا رسول الله! ببین که ابوبکر و عمر با اهل بیت تو چه کردند! در حالی که چشم شما در قبر باز نشده است.} حضرت فاطمه سلام الله علیها این سخنان را با صدای بلند می فرمودند.»

منبع:اسرار آل محمد صلی الله علیه و آله ص 98تا101

مولف:سلیم بن قیس هلالی

ترجمه:مهدی صباغی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By Slide Skin:.