آورده اند روزی امام دهم حضرت هادی علیه السلام برای انجام کاری به قریه ای در اطراف سامرا رفته بود. یک اعرابی از حال آن حضرت جویا شد. به او گفتند که آن حضرت در فلان مکان است. اعرابی نزد آن حضرت شرفیاب شد.

حضرت به او فرمود:«ای برادر! حاجت تو چیست؟»

اعرابی گفت:"من مردی از اعراب کوفه ام که دوستدار خاندان عصمت و طهارت به ویژه جدّ شما علی بن ابیطالب هستم. اکنون وام های سنگین و قرض بسیار، تاب و تحمل را از من سلب کرده و به جز شما کسی را نیافتم تا از او به جهت ادای دین کمک بطلبم."

حضرت فرمود:«ناراحت نباش و امید خود را از دست مده؛ ان شاءالله امورت به خوبی اصلاح خواهد شد.»

آنگاه حضرت او را به منزل خویش مهمان کرد. وقتی صبح شد فرمود:«از تو خواهشی دارم ، تو را به خدا سوگند می دهم که مخالفت نکنی.»

اعرابی گفت:"مخالفت نمی کنم و هرچه بفرمایی به دیده ی منّت می پذیرم."

امام روی برگه ای نوشت:«من علی بن محمد به این مرد فلان مقدار بدهکارم.»

امام علیه السلام پس از امضا کردن برگه به آن اعرابی فرمود:«این برگه را بگیر و هنگامی که من به سامرا رفتم، نزدم بیا و در حضور جمعیت با لحنی تند و خشن قرض خود را {با استناد به این برگه} از من درخواست کن و خطاب به من بگو که چرا تا به حال قرضت را پرداخت نکرده ای؟! ای اعرابی! مبادا از این عمل به خاطر خجالت از من سرباز بزنی و مخالفت کنی.»

اعرابی پذیرفت و برگه را از آن حضرت گرفت. هنگامی که امام دهم علیه السلام به سامرا برگشت، اعرابی {طبق سفارش آن حضرت} نزد ایشان رفت و در حضور جمعیت-که برخی از وزرای خلیفه وقت متوکل نیز حاضر بودند- برگه مذکور را در دست گرفت و با لحنی تند ، طلب خود را از آن حضرت مطالبه کرد.امام علیه السلام نیز با مدارا با او سخن گفت و معذرت خواهی کرد و وعده فرمود:«به زودی طلب تو را خواهم داد.»

حاضران این جریان را برای خلیفه نقل کردند، متوکل برای آن حضرت سی هزار درهم فرستاد، چون آن پول را آوردند حضرت با کمال بزرگواری تمامی آن را به مرد اعرابی داد و فرمود:«از این مال قرض خود را بپرداز و بقیه ی آن را نیز برای اهل و عیال خویش هزینه کن و عذر ما را بپذیر!»

اعرابی گفت:"ای فرزند رسول خدا! به خدا سوگند من کمتر از یک سوم این مقدار را امید داشتم ؛ اما خدای تعالی خود داناتر است که رسالت خود را در چه خاندانی قرار دهد."

آنگاه اعرابی مال را برداشت و با شادمانی از محضر مبارک آن بزرگوار خارج شد.

منبع:هزار و یک حکایت اخلاقی ص 96

مولف:محمد حسین محمدی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.