عاشقان حضرت مهدی (عج)

به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن.یه سر هم به ما بزن ای خوب خوبا آقاجون

عاشقان حضرت مهدی (عج) به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن.یه سر هم به ما بزن ای خوب خوبا آقاجون

جوانی, پدر و مادر خود را آزار می داد  و ادب را رعایت نمی کرد و نصایح دیگران هم در او اثری نداشت. او همچنان مست و مغرور به دنیا بود و پدر و مادرش در نزد او خوار و ذلیل بودند.

وقتی پدر و مادر از حرکات بد آن جوان به ستوه آمدند و نصایح خود را به او بی اثر دیدند, به ناچار او را نفرین کردند و از خداوند منتقم و قهار خواستند که شرّ او را از زندگیشان قطع کند.

از آنجایی که نفرین پدر و مادر اثر عجیبی دارد و گاهی زودرس است , طولی نکشید که آن جوان با دوستان خود برای شکار از منزل بیرون رفت و رو به صحرا نهاد. در این حال که در حال پیدا کردن شکار بودند , هوا تیره شد و ابرهای سیاه و متراکمی نمودار گردید و صدای رعد و برق برخاست. در این میان برقی زد و صاعقه ای از بالا بر زمین زد و در میان آن همه سوار, آن جوان هدف قرار گرفت و با برق و صاعقه ی آسمانی سوخت و چیزی از او باقی نماند.

رفقای او وقتی که از این بلای آسمانی نجات یافتند , خدا را شکر کردند و فهمیدند آن جوان  بر اثر نفرین پدر و مادر به چنین حادثه ای گرفتار شده است.

منبع: داستانهایی از قهر خدا ص 13


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱ | ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By Slide Skin:.