هنگامی که امام سجاد علیه السلام را با بازماندگان شهدای کربلا , به صورت اسیر به شام نزد یزید آوردند, یزید در گفتاری به امام سجاد (ع) گفت: پدر و جدت می خواستند امیر بر مردم شوند , شکر خدا که آنها را کشت و خونشان را ریخت.

امام سجاد (ع) فرمود: همواره مقام نبوت و رهبری , مخصوص پدران و اجداد من بود , قبل از آنکه تو به دنیا بیایی.

هنگامی که امام سجاد علیه السلام خود را به پیامبر نسبت داد ( و به یزید فهماند که ما جای پیامبر و (ص) و جانشینان او هستیم) , یزید به جِلوازخود(یعنی یکی از جلادان خونخوار خود) گفت: این شخص(یعنی امام سجاد(ع)) را به بوستان ببر و درآنجا قبری بکن و او را بکش و در آنجا دفن کن.

جلواز, امام را به بوستان برد و مشغول کندن قبر شد و امام سجاد علیه السلام در این حال نماز می خواند. هنگامی که جلواز تصمیم به قتل امام سجاد (ع) گرفت, دستی در فضا پیدا شد و چنان او را زد که جیغ کشید و به زمین افتاد و همان دم جان داد.

خالد پسر یزید , وقتی که جلواز را چنین دید باشتاب نزد پدر آمد و جریان را خبر داد. یزید دستور داد که او را در همان قبری که برای امام سجاد کنده بود, به خاک بسپارند و امام را از آن بوستان آزاد نمایند.

هم اکنون محل حبس امام سجاد(ع) در آن بوستان مسجدی شده و یادآور داستان فوق است.

منبع: داستان هایی از قهر خدا ص 159


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: مرگ و برزخ و قیامت


تاريخ : پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()