میثم تمار گفت : من در خدمت مولایم امیرالمؤ منین (ع ) بودم که جوانى داخل شد و در وسط جماعت مسلمین نشست . چون على (ع ) از بیان احکام فراغت یافت ، پسر جوان برخاست و گفت : اى ابوتراب من فرستاده اى هستم به جانب تو با رسالتى که کوه ها را به شدت مى لرزاند، از سوى مردى که کتاب خدا را از اول تا آخر حفظ کرده است و علم قضاوت ها و احکام را مى داند و او از تو در کلام سخنورتر و براى این مقام سزاوارتر است .

پس براى جواب آماده شو و با کلام ناروا سخنت را آرایش نده . غضب در چهره امیرالمؤ منین (ع ) آشکار شد و به عمار فرمود: سوار شترت شو و در میان قبایل کوفه بگرد و بگو دعوت على (ع ) را اجابت کنید تا حق را از باطل و حلال را از حرام و درست را از نادرست بشناسید.
عمار بر شتر سوار شد. طولى نکشید که سیل جمعیت به راه افتاد (گویى صحنه قیامت برپا شده است )، همان طور که خداوند در قرآن مى فرماید: (ما ینظرون الا صیحة واحدة - الى قوله - فاذا هم من الاجداث الى ربهم ینسلون ) (یس ، 51 - 49). پس مسجد مملو از جمعیت شد و مردم به آن جا هجوم آوردند، مانند هجوم ملخ ‌ها به علف هاى تازه در ایام سرسبزیش ، پس عالم صاحب حسن و جمال و شیر بیشه شجاعت که منزه از هر گونه شرکى است برخاست و بر فراز منبر رفت ، و با سرفه اى سینه را صاف کرد. تمامى مردم که در مسجد جامع کوفه بودند، ساکت شدند. آن گاه فرمود: خدا بیامرزد کسى را که بشنود و حفظ کند. اى مردم چه کسى گمان مى کند که امیرالمؤ منین (ع ) است ؟ به خدا قسم امام ، امام نخواهد بود، مگر این که مرده را زنده بکند یا از آسمان باران بفرستد یا چیزى مانند اینها، که دیگران از انجام آن عاجز باشند. در میان شما کسانى هستند که مى دانند من نشانه پاینده و کلمه تامه و حجت بالغه هستم . همانا معاویه ، جاهلى از جاهلان عرب را به سوى من فرستاده است که با گستاخى سخنش را گفت و شما مى دانید اگر من بخواهم استخوان هایش را خرد مى کنم و زمین را در زیر پایش مى شکافم و او را در آن فرو مى برم لکن (تحمل مى کنم ، زیرا) تحمل جاهل ، صدقه است .
سپس خداى را حمد کرد و ثناى او را گفت و بر پیامبر درود فرستاد و با دستش به آسمان اشاره فرمود. پس پاره ابرى جلو آمد و پاره ابر دیگرى اوج گرفت و از آن صدایى شنیدیم که مى گفت : (سلام بر تو اى امیرالمؤ منین و اى سید اوصیاء و اى پیشواى متقین و اى فریادرس فریاد خواهان و اى گنج مساکین و اى ملجاء و ماءواى راغبان ). حضرت به تکه ابر اشاره فرمود، نزدیک شد. میثم گفت : (مردم را دیدم که (از مشاهده این واقعه ) از خود بى خود شده بودند. پس پا فرا نهاده و سوار آن ابر گردید و به عمار فرمود: با من سوار شو و بگو: (به نام خدا هنگام راه افتادنش و هنگام لنگر انداختنش ). عمار سوار شد و هر دو از دیدگان ما پنهان شدند. مدتى گذشت ، پاره ابر برگشت ، به طورى که بر مسجد جامع کوفه سایه انداخت . من نگاه کردم ، دیدم که مولایم بر مسند قضاوت نشسته و عمار مقابل روى اوست و مردمى دور او حلقه زده اند. سپس حضرت بر فراز منبر تشریف فرما شد و به ایراد خطبه معروف شقشقیه پرداخت .
چون خطبه را به پایان رساند، مردم مضطرب شدند و سخنان گوناگونى در مورد آن جناب گفتند: بعضى از آنها را، خداوند ایمان و یقین افزود و بعضى را کفر و طغیان . عمار گفت : ابر، ما را در هوا به پرواز در آورد تا این که پس از مدت اندکى بر شهر بزرگى مشرف شدیم ، شهر بزرگى که اطراف آن را درختان و رودخانه ها احاطه کرده بود. ابر در آن جا پایین آمد و ما (خودمان را) در شهر بزرگى یافتیم که مردم آن به زبان غیر عربى سخن مى گفتند. پس ‍ اطراف امیرالمؤ منین (ع ) جمع شدند و به او پناه آوردند. حضرت آنان را پند داد و به زبان و لغت خود آنان اندرزشان داد. سپس فرمود: اى عمار سوار شو. آن چه فرمود، اطاعت کردم و به مسجد جامع کوفه رسیدیم . سپس ‍ فرمود: اى عمار آیا شهرى را که در آن بودى مى شناسى ؟ گفتم : خدا و رسولش و ولى او داناترند. فرمود: ما در جزیره هفتم چین بودیم . همان طور که دیدى ، خطبه خواندم . همانا خداوند و رسولش را به سوى همه مردم فرستاد و بر پیامبر است که مردم را دعوت کند و مؤ منان آن ها را به صراط مستقیم راهنمایى نماید. به خاطر آن (نعمتى ) که تو را به آن سزاور نمودم ، شکرگزارى کن و از نااهلان پنهان دار. به راستى که براى خداوند، در میان خلقش الطاف پنهانى دارد که آن را جز او و پیامبر برگزیده اش کس دیگرى نمى داند.
بعضى گفتند: اى امیرالمؤ منین ، خداوند به تو این قدرت آشکار را عطا کرده است ؛ با این حال ، چرا براى جنگ با معاویه مردم را به قیام وا مى دارى ؟
فرمود: خداوند آنها را در اثر جهاد با کفار و منافقین و ناکثین و قاسطین و مارقین به بندگى فراخوانده . به خدا قسم اگر بخواهم ، این دست کوتاهم را در این سرزمین پهناور شما دراز مى کنم و با آن در شام بر سینه معاویه مى کوبم و از ریشش خواهم کند. پس دستش را دراز کرد و برگرداند و در آن موهاى زیادى بود. مردم تعجب کردند، ولى بعد از این واقعه ، خبر رسید که معاویه در همان روز که امیرالمؤ منین (ع ) دست دراز کرده بود، از تختش ‍ افتاده و غش کرده و سپس به هوش آمده در حالى که مقدارى از موهاى شارب و ریشش کنده شده است .

منبع:
320 داستان از معجزات و کرامات

امام على (ع )

تالیف : عباس عزیزى

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز , کرامات و معجزات


تاريخ : شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ | ٦:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.