عاشقان حضرت مهدی (عج)

به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن.یه سر هم به ما بزن ای خوب خوبا آقاجون

عاشقان حضرت مهدی (عج) به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن.یه سر هم به ما بزن ای خوب خوبا آقاجون

(2) 73- از على بن ابراهیم بن مهزیار نقل شده است که بیست بار حجّ به جا آوردم و خواستم که امام- علیه السّلام- را مشاهده کنم اما هر چه کردم راهى پیدا نکردم، در خواب دیدم که کسى گفت: اى على بن ابراهیم! خدا به تو اذن داد.

پس به قصد حجّ به سوى مدینه رفتم و از آنجا هم به مکه و حجّ به جا آوردم. شبى در طواف بودم که جوان زیبا روى و خوش رایحه را دیدم که طواف مى‏ کند، محبّتش به قلبم نشست. ابتدائا از من پرسید: اهل کجا هستى؟

گفتم: از اهواز.

فرمود: آیا خصیبى را مى ‏شناسى؟

گفتم: خدا رحمتش کند، دعوت خدا را لبیک گفت و رفت.

فرمود: خدا رحمتش کند، شب او چه طولانى بود. آیا على بن ابراهیم را مى‏ شناسى؟

گفتم:من على هستم.

(1) فرمود: به تو اجازه دادم به کاروان خود برو و از آنجا به شعب بنى عامر برو آنجا مرا ملاقات خواهى کرد. از این رو فورا رفتم و وارد شعب شدم و دیدم منتظر من است. با هم رفتیم تا اینکه کوه هاى عرفات را طى کردیم و به کوه هاى منى رسیدیم. فجر کاذب شد که به وسط کوه هاى طائف رسیده بودیم،

فرمود: پیاده شو.

پیاده شدیم و نماز شب خواندیم. سپس نماز صبح. باز به حرکت خود ادامه دادیم تا اینکه بلندی هاى طائف نمایان شد، فرمود: آیا چیزى مى‏ بینى؟

گفتم: تپه شنى که بالاى آن خانه زیبایى است که نور از آن مى‏ درخشد.

فرمود: اینجا آرزو و امید است، بعد رفتیم تا به پایین آن رسیدیم، آن گاه فرمود:

پیاده شو. اینجا هر چموشى رام مى ‏شود. و افسار از ناقه خود بردار، اینجا حرم قائم علیه السلام است و جز مؤمن راهنمائى شده به آن وارد نمى‏ شود و من بر او وارد شدم و دیدم نشسته و بردى را به کمر بسته است و برد دیگرى را ازار خود ساخته و به گردنش انداخته و مانند درخت راست قامت است؛ نه زیاد بلند است و نه کوتاه، صورت مبارکش گرد است و ابروانش کماندار و بینیش کشیده و صورتش پر نیست و در گونه راستش خالى است مانند دانه مشک در میان عنبر.

وقتى که آن حضرت را دیدم فورا سلام دادم و سلام مرا با بهترین وجهى بر گرداند و از مؤمنان پرسید. گفتم: لباس ذلّت پوشیده ‏اند و میان مردم خوار و ذلیل‏ هستند.

فرمود: چنانچه امروز آنان بر شما مسلط هستند شما نیز بر آنان مسلط خواهید شد و آنگاه آنان خوار خواهند شد.

گفتم: جایى که قرار گرفته‏ اى دور است.

فرمود: پدرم از من پیمان گرفته که مجاورت مردمى را که خدا بر آنان غضب کرده نگزینم و به من دستور داده که در بلندى کوه ها و مناطقى که از مردم و آب و آبادانى خالى است سکنى بگیرم. خداوند مولاى شماست، تقیه را ظاهر ساخته و من تا روزى که به من اجازه تقیه داده شود، در تقیه هستم.

گفتم: کى وقت این کار مى ‏رسد؟

فرمود: وقتى که میان شما و کعبه حائل شوند.

پس من چند روز ماندم و بعد اجازه رفتن به من داد. به سوى منزل خود روانه شدم و غلامى را هم با من فرستاد که جز خیر و نیکى چیزى از او ندیدم‏[1].[2]

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم

 

نام کتاب: جلوه ‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام‏ ؛ ص550

نویسنده: قطب الدین راوندى، سعید بن هبة الله‏

مترجم: محرمى، غلام حسن‏



[1] ( 1) مدینة المعاجز: ص 622.

[2] قطب الدین راوندى، سعید بن هبة الله، جلوه ‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام - ایران ؛ قم، چاپ: دوم، 1378 ش.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های حقیقی و پندآموز


تاريخ : شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٦ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By Slide Skin:.