(2) 73- از على بن ابراهیم بن مهزیار نقل شده است که بیست بار حجّ به جا آوردم و خواستم که امام- علیه السّلام- را مشاهده کنم اما هر چه کردم راهى پیدا نکردم، در خواب دیدم که کسى گفت: اى على بن ابراهیم! خدا به تو اذن داد.

پس به قصد حجّ به سوى مدینه رفتم و از آنجا هم به مکه و حجّ به جا آوردم. شبى در طواف بودم که جوان زیبا روى و خوش رایحه را دیدم که طواف مى‏ کند، محبّتش به قلبم نشست. ابتدائا از من پرسید: اهل کجا هستى؟

گفتم: از اهواز.

فرمود: آیا خصیبى را مى ‏شناسى؟

گفتم: خدا رحمتش کند، دعوت خدا را لبیک گفت و رفت.

فرمود: خدا رحمتش کند، شب او چه طولانى بود. آیا على بن ابراهیم را مى‏ شناسى؟

گفتم:من على هستم.

(1) فرمود: به تو اجازه دادم به کاروان خود برو و از آنجا به شعب بنى عامر برو آنجا مرا ملاقات خواهى کرد. از این رو فورا رفتم و وارد شعب شدم و دیدم منتظر من است. با هم رفتیم تا اینکه کوه هاى عرفات را طى کردیم و به کوه هاى منى رسیدیم. فجر کاذب شد که به وسط کوه هاى طائف رسیده بودیم،

فرمود: پیاده شو.

پیاده شدیم و نماز شب خواندیم. سپس نماز صبح. باز به حرکت خود ادامه دادیم تا اینکه بلندی هاى طائف نمایان شد، فرمود: آیا چیزى مى‏ بینى؟

گفتم: تپه شنى که بالاى آن خانه زیبایى است که نور از آن مى‏ درخشد.

فرمود: اینجا آرزو و امید است، بعد رفتیم تا به پایین آن رسیدیم، آن گاه فرمود:

پیاده شو. اینجا هر چموشى رام مى ‏شود. و افسار از ناقه خود بردار، اینجا حرم قائم علیه السلام است و جز مؤمن راهنمائى شده به آن وارد نمى‏ شود و من بر او وارد شدم و دیدم نشسته و بردى را به کمر بسته است و برد دیگرى را ازار خود ساخته و به گردنش انداخته و مانند درخت راست قامت است؛ نه زیاد بلند است و نه کوتاه، صورت مبارکش گرد است و ابروانش کماندار و بینیش کشیده و صورتش پر نیست و در گونه راستش خالى است مانند دانه مشک در میان عنبر.

وقتى که آن حضرت را دیدم فورا سلام دادم و سلام مرا با بهترین وجهى بر گرداند و از مؤمنان پرسید. گفتم: لباس ذلّت پوشیده ‏اند و میان مردم خوار و ذلیل‏ هستند.

فرمود: چنانچه امروز آنان بر شما مسلط هستند شما نیز بر آنان مسلط خواهید شد و آنگاه آنان خوار خواهند شد.

گفتم: جایى که قرار گرفته‏ اى دور است.

فرمود: پدرم از من پیمان گرفته که مجاورت مردمى را که خدا بر آنان غضب کرده نگزینم و به من دستور داده که در بلندى کوه ها و مناطقى که از مردم و آب و آبادانى خالى است سکنى بگیرم. خداوند مولاى شماست، تقیه را ظاهر ساخته و من تا روزى که به من اجازه تقیه داده شود، در تقیه هستم.

گفتم: کى وقت این کار مى ‏رسد؟

فرمود: وقتى که میان شما و کعبه حائل شوند.

پس من چند روز ماندم و بعد اجازه رفتن به من داد. به سوى منزل خود روانه شدم و غلامى را هم با من فرستاد که جز خیر و نیکى چیزى از او ندیدم‏[1].[2]

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم

 

نام کتاب: جلوه ‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام‏ ؛ ص550

نویسنده: قطب الدین راوندى، سعید بن هبة الله‏

مترجم: محرمى، غلام حسن‏



[1] ( 1) مدینة المعاجز: ص 622.

[2] قطب الدین راوندى، سعید بن هبة الله، جلوه ‏هاى اعجاز معصومین علیهم السلام - ایران ؛ قم، چاپ: دوم، 1378 ش.



تاريخ : شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٦ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()