مرحوم حاج فتح الله رنجبر از افراد بسیار نیکوکار و ارادتمندان صاحب الزمان عج بود . مسجد جمکرانش ترک نمی شد و در راه جبهه و جنگ نیز شهید گردید.

جمعی از دوستان تهرانی روزی از جاده ی قدیم , رهسپار مسجد مقدس جمکران شدند. و چون تابلو نداشت, اول جاده راه را اشتباه می روند. وقتی متوجه می شوند راه را اشتباه رفته اند , برمی گردند و خود را به مسجد می رسانند . در این هنگام با حاج فتح الله رنجبر روبه رو می شوند و به او می گویند: ما حاضریم یک ورق آهن از تهران تهیه کنیم , جهت تابلوی مسجد که هرکس می آید مثل ما سرگشته نشود.آقا فتح الله جواب می دهد: ما خودمان این کار را انجام می دهیم.

در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان, حدود یک ساعت به غروب , تابلوی تهیه شده را با وسایل مورد نیاز می آورد آن را اول  جاده نصب می کند. وقتی سوار ماشین می شود ماشین روشن نمی شود . متوجه می شود که بنزین ماشین تمام شده. وقت افطار نزدیک شده رو میکند به طرف مسجد جمکران و می گوید: آقا جان!آمدم برای مسجد شما تابلو بزنم که علاقمندانت که به مسجد می آیند , راهنما داشته باشند و گم نشوند. الان نزدیک افطار است و من باید به منزل برگردم مادر پیرم منتظر است. بنزین ماشین تمام شده , اگر چهار لیتر بنزین می رسید خوب بود.

ناگهان می بیند یک آقای نورانی با وقار از پشت ماشین جلو آمد و یک گالن چهارلیتری بنزین در دست دارد, می فرماید:«این بنزین»

بقیه در ادامه ی مطلب


حاجی عرض می کند: آقا شما از کجا آمده اید که یک مرتبه اینجا حاضر شدید؟ من متوجه آمدن شما نشدم.می فرماید:« مگر شما چهار لیتر بنزین نخواستید؟»

می گوید: چرا. ظرف بنزین را می گیرد و می گوید : ظرفش را می آورم آنجا- و به مسجد اشاره می کند-.

آقا می فرماید:«باشد» و می رود.

حاج فتح الله ماشین را بنزین می کند و دیگر آن آقا را نمیبیند. می آید به سمت مسجد می بیند در مسجد بسته است . احتمال می دهد آن آقا برای افطاری رفته باشد. ظرف بنزین را پشت در مسجد می گذارد و به خانه می رود؛ ولی در فکر بود که این آقا که بود؟همین که به درب منزل می رسد می بیند درب منزل باز است . وارد می شود می بیند مادرش مضطرب پشت درب ایستاده . سلام می کند و می پرسد: مادر چرا اینجا ایستاده ای؟

مادر می گوید: چون تو دیر کرده بودی ناراحت شدم که مبادا اتفاقی برایت افتاده باشد. آمدم درب منزل, بی اختیار گفتم: مهدی فاطمه! پسرم دیر کرده به منزل نیامده و الان وقت افطار است. یک دفعه دیدم یک آقای نورانی جلوی درب منزل ایستادند. سلام کردند و فرمودند: منتظر فتح الله هستی؟

عرض کردم: بلی.

فرمودند: آمده بود برای ما, تابلوی راهنمای مسجد جمکران بزند, بنزین ماشینش تمام شده بود. از ما چهار لیتر بنزین خواست به او دادیم و الان می رسد. در ادامه فرمود: من مهدی فاطمه ام .من قدری گیج بودم تا حالم سرجایش آمد دیدم آقا از نظرم ناپدید شد . تازه آقای رنجبر متوجه می شود که مولا هرگز خادم خود را رها نمی کند و هنگام نیاز به داد او می رسد.

منبع: کراماتی از مهدی موعود ص 44 تا 46

ملاقات با امام زمان در مسجد جمکران ص 267


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: کرامات و معجزات


تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()