امام باقر- علیه السّلام- فرمود: روزى عبد الملک بن مروان در خانه خدا طواف مى ‏کرد و پدرم در پیشاپیش او طواف خود را انجام مى ‏داد و به او توجهى نداشت. و عبد الملک هم او را نمى ‏شناخت.

عبد الملک گفت:«این شخص کیست که در مقابل ما طواف مى ‏کند و به ما توجهى نمى ‏کند؟»

گفتند:«این شخص؛ على بن حسین است(علیهماالسلام) است.»

 پس به جایگاه خود رفته و نشست و گفت:«او را نزد من آورید.»

 حضرت را آوردند. عبد الملک گفت:«اى على بن حسین! من که قاتل پدرت نیستم چرا نزد من نمى‏ آیى؟»

امام علیه السلام فرمود:«قاتل پدرم دنیا را از پدرم گرفت ولى پدرم آخرت او را خراب کرد.اگر تو نیز دوست دارى چنین شوى پس باش.»

عبد الملک گفت:«هرگز، ولى نزد ما آى تا از دنیاى ما بهره برى!»

 حضرت نشست و رداى خود را گشود و دعا کرد: «خدایا! حرمتى را که دوستانت نزد تو دارند آن را نشان بده.»

در این هنگام، رداى حضرت پر از مرواریدهاى درخشان شد که شعاع نورشان، دیدگان را خیره مى‏ کرد.

حضرت خطاب به عبد الملک فرمود:«کسى که چنین حرمتى نزد خدا دارد چه‏ نیازى به دنیاى تو دارد؟!»

 سپس فرمود:«خدایا! اینها را بگیر که من احتیاجى به آنها ندارم.»

الخرائج و الجرائح لقطب الدین راوندی رحمت الله علیه باب ۵


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: کرامات و معجزات


تاريخ : یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٤ | ۸:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.