عاشقان حضرت مهدی (عج)

به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن.یه سر هم به ما بزن ای خوب خوبا آقاجون

عاشقان حضرت مهدی (عج) به خوبا سر می زنی مگه بدا دل ندارن.یه سر هم به ما بزن ای خوب خوبا آقاجون

عبدالرحمن بن سمره گوید:روزی نزد رسول خدا صلّی الله علیه و آله بودیم فرمود:«من دیشب عجایبی دیدم.»

عرض کردیم:«یا رسول الله! جان ما و اهل و اولاد ما فدای شما، چه دیدید؟ آن را برای ما نقل فرمائید.»

فرمود:«مردی از امّتم را دیدم که ملک الموت آمده بود جانش را بگیرد و احسان به پدر و مادرش آمد و او را بازداشت، مردی از امّتم را دیدم که عذاب قبر بر او چنگال گشوده وضویش آمد و آن را بازداشت، مردی از امّتم را دیدم که شیاطین گردش را گرفته بودند ذکر خدای عزّ و جلّ آمد از میان آنها نجاتش داد، مردی از امّتم را دیدم که فرشته های عذاب دوره اش کرده بودند و نمازش آمد و جلوی آنها را گرفت، مردی از امّتم را دیدم که از تشنگی لَه لَه می زد و به هر حوضی می رسید ممنوع می شد، روزه ی ماه رمضانش آمد و او را سیراب کرد، مردی از امّتم را دیدم که به هر حلقه ای از انبیاء نزدیک می شد او را می راندند و غسل جنابتش آمد دست او را گرفت و پهلوی من نشانید، مردی از امّتم را دیدم که از شش جهت در تاریکی فرو بود حج و عمره اش آمدند و او را از تاریکی در آوردند و به روشنی رساندند، مردی از امّتم را دیدم که با مومنان سخن می گفت و با او سخن نمی گفتند و صله ی رحمش آمد و گفت:«ای گروه مومنان با او سخن کنید که او صله ی رحم می کرد.» مومنان با او سخن گفتند و دست دادند و با آنها همراه شد، مردی از امّتم را دیدم که دست و روی خود را سپر شراره ی آتش کرده بود، صدقه اش آمد سرپوش سر و سپر روی او شد، مردی از امّتم را دیدم که مأموران دوزخ او را از هر سو درگرفته بودند و امر به معروف و نهی از منکرش آمدند و او را از دست آنها رها کردند و به ملائکه ی رحمت سپردند، مردی از امّتم را دیدم که به زانو در آمده و میان او و رحمت خدا پرده ایست، حُسن خلقش آمد و او را وارد رحمت خدا کرد ، مردی از امّتم را دیدم که نامه ی عملش از سمت چپ روان بود خوف او از خدا آمد و نامه ی عملش را گرفت و به دست راستش داد، مردی از امّتم را دیدم که میزانش سبک بود و بسیاری از نمازها را خوانده بود آمد و میزانش را سنگین کرد ، مردی از امّتم را دیدم که بر پرتگاه دوزخ بود و امید او به خدا آمد و او را نجات داد، مردی از امّتم را دیدم در آتش سرازیر بود اشک هایی که از خوف خدا ریخته بود آمدند او را درآوردند، مردی از امّتم را دیدم چون شاخه ی خرما در برابر باد سخت بر صراط می لرزید ، خوش گمانی او به خدا آمد و او را آرام کرد و از صراط گذشت، مردی از امّتم را دیدم روی صراط گاهی سینه می کشید و گاهی سر دست می رفت و گاهی آویزان می شد صلواتی که بر من فرستاده بود آمد و او را برپا داشت و از صراط گذشت، مردی از امّتم را دیدم که به درهای بهشت می رفت و به هر دری می رسید به روی او بسته می شد شهادت او به یگانگی خدا از روی راستی آمد و درهای بهشت را به روی او گشود.»

منبع:پل صراط ص 66الی69

موبف:علیرضا زکی زاده رنانی 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: احادیث و روایات معصومین


تاريخ : یکشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٤ | ۸:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()
.: Weblog Themes By Slide Skin:.