تشرفی بسیار زیبا و جالب خدمت امام زمان علیه السلام

آیت الله سید حسن ابطحی در کتاب خود ملاقات با امام زمان علیه السلام چنین می نویسد:

در عصر ما که طلاب حوزه ی علمیه ی قم بحمدالله زیاد شده اند و ارادتمندان آن حضرت رو به افزایش گذاشته اند و امروز شهر قم به منزله ی پایگاه بزرگ سربازان امام زمان علیه السلام شده است، لازم بود علاوه بر آنکه دفتر و محل عرض ارادت به حضرت بقیة الله ارواحنا فداه یعنی مسجد جمکران به امر آن حضرت توسعه می یافت ، دفتر دیگری در آن طرف قم نیز ساخته شود  تا سربازان حضرت ولی عصر علیه السلام بهتر و با سهولت بیشتری بتوانند با آن حضرت ارتباط روحی برقرار کنند و آن مسجد که با اراده و نقشه ی آن حضرت ساخته شده مسجد "امام حسن مجتبی" علیه السلام است که سرگذشتش این است:

 

حضرت آیةالله حاج شیخ لطف الله صافی در کتاب "پاسخ ده پرسش" می نویسد:

از حکایات عجیب و صدق که در زمان ما واقع شده این حکایت است.

اکثر مسافرینی که از قم به تهران و از تهران به قم می آیند و اهالی قم اطلاع دارند اخیرا در محلی که سابقاً در بیابانی که خارج از شهر قم بود در کنار راه قم- تهران  سمت راست (جاده قدیم) جناب حاج یدالله رجبیان که از اخیار قم هستند مسجد مجلل و با شکوهی به نام مسجد امام حسن مجتبی علیه السلام بنا کرده است که هم اکنون دائر است و نماز جماعت در آن منعقد می گردد.

در شب چهارشنبه 22 رجب ماه مبارک رجب سال 1398 مطابق هفتم تیر ماه 1357حکایت ذیل را راجع به این مسجد شخصاً از صاحب حکایت جناب آقای احمد عسکری کرمانشاهی که از اخیار است و سالهاست در تهران متوطن است در منزل جناب آقای رجبیان با حضور ایشان و بعض دیگر از محترمین شنیدم.

آقای عسکری نقل کرد:

حدود هفده سال پیش روز پنج شنبه ای بود ، مشغول تعقیب نماز صبح بودم که در زدند، رفتم بیرون دیدم سه نفر جوان که هر سه مکانیک بودند با ماشین آمده اند، گفتند:

«تقاضا داریم امروز پنج شنبه است با ما همراهی نمائید تا به مسجد جمکران مشرف شویم ، دعا کنیم، حاجت شرعی داریم.»

اینجانب جلسه ای داشتم که جوان ها را در آن جمع می کردم و نماز و قرآن به آنها تعلیم می دادم ، این سه نفر جوان از همان جوان ها بودند. من از این پیشنهاد خجالت کشیدم ، سرم را پائین انداختم و گفتم:

«من چه کاره ام بیایم دعا کنم.» بالاخره اصرار کردند، من هم دیدم نباید آنها را رد کنم ، موافقت کردم ، سوار ماشین شدیم و به سوی قم حرکت کردیم.

در جاده ی تهران (نزدیک قم) ساختمان های فعلی نبود فقط دست چپ یک کاروانسرای خرابه بود چند قدم بالاتر از همین جا که فعلا حاج آقا رجبیان مسجدی به نام مسجد امام حسن مجتبی علیه السلام بنا کرده است ماشین خاموش شد.

رفقا که هر سه مکانیک بودند پیاده شدند سه نفری کاپوت ماشین را بالا زدند و مشغول تعمیر آن شدند ، من از یک نفر آنها به نام علی آقا یک لیوان آب گرفتم که برای قضای حاجت و تطهیر بروم ،وقتی داخل زمین های مسجد فعلی رفتم ، دیدم سیّدی بسیار زیبا و سفید رو ، ابروهایش کشیده،دندانهایش سفید و خالی بر صورت مبارکش بود ، با لباس سفید و عبای نازک و نعلین زرد و عمامه ی سبز مثل عمامه ی خراسانی ها ایستاده و با نیزه ای که به قدر 8 متر بلند است زمین را خط کشی می نماید. با خود گفتم:

اول صبح آمده است اینجا جلوی جاده دوست و دشمن می آیند رد می شوند نیزه دستش گرفته است!(آقای عسکری در حالی که از این سخنان خود پشیمان بود و عذرخواهی می کرد گفت(

در دل با خود خطاب به او گفتم:

عمو زمان تانک و توپ و اتم است ، نیزه را آورده ای چه کنی! برو درسَت را بخوان، رفتم برای قضای حاجت نشستم ، صدا زد:

«آقای عسکری آنجا ننشین اینجا را من خط کشیده ام مسجد است.»

من متوجه نشدم که از کجا مرا می شناسد مانند بچه ای که از بزرگتر اطاعت می کند گفتم:

«چشم.» بلند شدم ، فرمود:

«برو پشت آن بلندی.»

رفتم آنجا به خودم گفتم: سر سوال را با او باز کنم بگویم آقا جان ، سیّد ، فرزند پیغمبر برو درسَت را بخوان.

سه سوال پیش خود طرح کردم.

1.این مسجد را برای جن ها می سازی یا ملائکه که دو فرسخ از قم آمده ای بیرون زیر آفتاب نقشه می کشی.درس نخوانده معمار شده ای؟

2.هنوز مسجد نشده چرا در آن قضای حاجت نکنم؟

3.در این مسجد که می سازی جن نماز می خواند یا ملائکه؟

این پرسش ها را پیش خود طرح کردم آمدم جلو سلام کردم بار اول او ابتدا به من سلام کرد نیزه را به زمین فرو برد و مرا به سینه گرفت ، دستهایش سفید و نرم بود.

چون این فکر را هم کرده بودم که با او مزاح کنم چنانکه در تهران هروقت سیّدی شلوغ می کرد می گفتم: مگر روز چهارشنبه است؟ ، هنوز عرض نکرده بودم تبسّم کرد و فرمود:

«پنج شنبه است چهارشنبه نیست.» و فرمود:

«سه سوالی را که داری بگو.»

من متوجه نشدم که قبل از اینکه سوال کنم از ما فی الضمیر من اطلاع داد ، گفتم:

«سیّد فرزند پیغمبر درس را ول کرده ای اول صبح آمده ای کنار جاده، نمی گوئی در این زمان تانک و توپ است ، نیزه به درد نمی خورد دوست و دشمن می آیند رد می شود برو درسَت را بخوان!»

خندید چشمش را انداخت به زمین فرمود:«دارم نقشه ی مسجد می کشم.»

گفتم:«برای جن یا ملائکه؟»

فرمود:«برای آدمیزاد، اینجا آبادی می شود.»

گفتم:«بفرمایید ببینم اینجا که می خواستم قضای حاجت کنم هنوز مسجد نشده است؟»

فرمود:«یکی از عزیزان فاطمه زهرا سلام الله علیها در اینجا بر زمین افتاده و شهید شده است من مربع مستطیل خط کشیده ام اینجا می شود محراب اینجا که می بینی قطرات خون است که مومنین می ایستند. اینجا که می بینی مستراح می شود اینجا دشمنان خدا و رسول به خاک افتاده اند.»

همینطور که ایستاده بود برگشت و مرا هم برگرداند فرمود:

«اینجا می شود حسینیه.» و اشک از چشمانش جاری شد من هم بی اختیار گریه کردم .

فرمود:«پشت اینجا می شود کتابخانه تو کتابهایش را می دهی؟»

گفتم:«پسر پیغمبر به سه شرط:

شرط اول اینکه من زنده باشم.»

فرمود:«ان شاءالله.»

شرط دوم این است که اینجا مسجد شود.

فرمود:«بارک الله.»

شرط سوم این است که به قدر استطاعت ولو یک کتاب شده برای اجرای امر تو پسر پیغمبر  بیاورم ولی خواهش می کنم برو دَرسَت را بخوان آقا جان این هوا را از سرت دور کن!»

خندید دو مرتبه مرا به سینه ی خود گرفت.

گفتم:«آخر نفرمودید اینجا را کی می سازد؟»
فرمود:«یدالله فوق ایدی هِم.»

گفتم:«آقا جان من انقدر درس خوانده ام یعنی دست خدا بالای همه ی دستهاست.»

فرمود:«آخر کار می بینی وقتی ساخته شد به سازنده اش از قول من سلام برسان.»

در مرتبه ی دیگر هم مرا به سینه گرفت فرمود:«خدا خیرت بدهد.»

 

من آمدم رسیدم سر جاده دیدم ماشین راه افتاده است.

گفتم:«چه شده بود؟»

گفتند:«یک چوب کبریت گذاشتیم زیر این سیم وقتی آمدی درست شد.»

گفتند:«با کی حرف می زدی؟»

گفتم:«مگر سیّد به این بزرگی را با نیزه ی ده متری که دستش بود ندیدید! من با او حرف می زدم.»

گفتند:«کدام سیّد؟!»

خودم برگشتم دیدم سیّد نیست ، زمین مثل کف دست پستی و بلندی نداشت و از هیچ کس هم خبری نبود.

من یک تکانی خوردم آمدم توی ماشین نشستم ، دیگر با آنها حرف نزدم به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها مشرف شدیم نمی دانم چگونه نماز ظهر و عصر را خواندم .

بالاخره آمدیم جمکران ناهار خوردیم نماز خواندیم گیج بودم ، رفقا با من حرف می زدند من نمی توانستم جوابشان را بدهم.

در مسجد جمکران یک پیرمرد یک طرف من نشسته و یک جوان طرف دیگر، من هم وسط ناله می کردم، گریه می کردم، نماز مسجد جمکران را خواندم می خواستم بعد از نماز به سجده بروم ، صلوات را بخوانم دیدم آقائی که بوی عطر می داد ،

فرمود:«آقای عسکری سلام علیکم.»

نشست پهلوی من.

تُن صدایش همان تُن صدای سیّد صبحی بود به من نصیحتی فرمود ، رفتم به سجده ذکر صلوات را گفتم ، دلم پیش آن آقا بود ، سرم به سجده گفتم سر بلند کنم بپرسم شما اهل کجا هستید؟ مرا از کجا می شناسید؟ وقتی سر بلند کردم دیدم آقا نیست.

به پیرمرد گفتم:«این آقا که با من حرف می زد کجا رفت او را ندیدی؟»

گفت:«نه.»

از جوان پرسیدم او هم گفت ندیدم.

یک دفعه مثل اینکه زمین لرزه شد ، تکان خوردم فهمیدم که حضرت مهدی علیه السلام بوده است.

حالم بهم خورد رفقا مرا بردند آب به سر و رویم ریختند.

گفتند:«چه شده؟»

خلاصه نماز را خواندیم و به سرعت به سوی تهران برگشتیم.

یکی از علمای تهران را در اولین فرصت ملاقات کردم و ماجرا را برای ایشان تعریف کردم او خصوصیات را از من پرسید.

گفت:«خود حضرت بوده اند حالا صبر کن اگر آنجا مسجد شد درست است.»

مدتی قبل روزی پدر یکی از دوستان فوت کرده بود به اتفاق رفقا که در مسجد آن روز با من بودند جنازه ی او را آوردیم قم ، به همان محل که رسیدیم دیدم در آن زمین دو پایه بالا رفته است ، خیلی بلند پرسیدم:«اینجا چه می سازند؟»

گفتند:«این مسجدی است به نام امام حسن مجتبی علیه السلام که پسران حاج حسین سوهانی می سازند.»

وارد قم شدیم جنازه را بردیم باغ بهشت دفن کردیم من ناراحت بودم سر از پا نمی شناختم ، به رفقا گفتم:« تا شما می روید ناهارمی خورید من الان می آیم.»

 تاکسی سوار شدم رفتم سوهان فروشی پسرهای حاج حسین آقا پیاده شدم، به پسر حاج حسین آقا گفتم:«اینجا شما مسجدی می سازید؟»

گفت:«نه.»

گفتم:«این مسجد را کی می سازد؟»

گفت:«حاج یدلله رجبیان.»

تا گفت یدالله قلبم به طپش افتاد.

گفت:«آقا چه شد؟»

صندلی گذاشت نشستم. خیس عرق شدم با خود گفتم:«یدالله فوق ایدیهم.»

فهمیدم حاج یدالله است، ایشان را هم تا آن موقع ندیده و نمی شناختم ، برگشتم به تهران به آن عالم که قبلا جریان را به او گفته بودم، این قصه را هم گفتم.

فرمود:«برو سراغش درست است.»

من بعد از آنکه 400 جلد کتاب خریداری کردم رفتم قم آدرس محل کار (پشم بافی) حاج یدالله را معلوم کردم، رفتم کارخانه از نگهبان پرسیدم.

گفت:«حاجی رفت منزل.»

گفتم:«استدعا می کنم تلفن کنید بگوئید یک نفر از تهران آمده با شما کار دارد.»

او تلفن کرد.

من سلام عرض کردم. گفتم:«از تهران آمده ام 400 جلد کتاب وقف این مسجد کرده ام کجا بیاورم؟»

فرمود:«شما از کجا این کار را کردید و چه آشنائی با ما دارید؟»

گفتم:«آقا 400 جلد کتاب وقف کرده ام.»

گفت:«باید بگوئید مال چیست؟»

گفتم:«پشت تلفن نمی شود.»

گفت:«شب جمعه ی آینده منتظر هستم کتاب ها را به منزل بیاورید.»

 

رفتم تهران کتاب ها را بسته بندی کردم روز پنج شنبه با ماشین یکی از دوستان کتاب ها را آوردم قم منزل حاج آقا.

ایشان گفت:«من اینطور قبول نمی کنم جریان را بگو.»

بالاخره جریان را گفتم و کتاب ها را تقدیم کردم، رفتم در مسجد هم دو رکعت نماز حضرت خواندم و گریه کردم.

مسجد و حسینیه را طبق نقشه ای که حضرت کشیده بودند حاج یدالله به من نشان داد و گفت:«خدا خیرت بدهد تو به عهدت وفا کردی.»

این بود حکایت مسجد امام حسن مجتبی علیه السلام که تقریبا به طور اختصار و خلاصه گیری نقل شد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم

منبع:ملاقات با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

مولف:سید حسن ابطحی

/ 0 نظر / 77 بازدید